به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...
(در راستای خیانت !)
دیشب بعد از افطار رفتم هایپر خرید...

خیلی شلوغ بود...

یکباره یاد اون روزها افتادم که سه تایی میرفتیم خرید. فسقل رو توی چرخ می شوندیم و لابلای قفسه های میچرخیدیم. و هر از گاهی لبخند دیگران برای فسقلمون مارو هم به لبخند وا میداشت...

چه زود خانواده کوچیکمون از هم پاشید...چه زود لبخندها از بین رفت ...

دیشب درد عجیبی به سراغ اومده بود...اعتراف میکنم برای چند دقیقه حسادت تمام وجودم رو پر کرده بود...

حس تلخ بی خانمانی... حس بد بی محبتی از طرف یک جنس مخالف ....

همه اینها شاید کمتر از سه دقیقه طول کشید ...اما دقایق سختی بود...خیلی سخت....

**دیشب تصمیم گرفتم بیشتر تلاش کنم تا زودتر برم خونه خودم . خدایا خودت کمکم کن.

** شرایط بسیار سختی رو توی محیط کارم میگذرونم ...برام دعا کنید.

مونیکا

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 7:55 ] [ ] [ ]
جمعه طبق معمول هر هفته پسرک رفت خونه پدرش و شب تماس گرفتند که امشب رو میمونه و برنمیگرده.

دیشب که اومد خونه، وقتی حسابی بغلش کردم گفت مامان من میخواستم برگردم و گریه کردم ولی بابا منو نیاورد.

یک لحظه دنیا دور سرم چرخید.

از روز اول تمرین کردم و بارها تو ذهنم گفتم که شاید وقتی عشقم هفت سالش تموم بشه از من جداش کنن ولی باز هم سخته ...خیلی سخته....

دیشب حس کردم نکنه پدرش داره تمرینش میده تا دوری از من رو بهش یاد بده و سخت غمناک شدم

غمناک تر از اون لحظه ای بود که موقع خواب گفت : میخوام همیشه پیش تو باشم، دوست ندارم پیش غریبه ها زندگی کنم ...

خدایا با تمام قدرتم دوری از پسرک و تقدیر تو رو قبول می کنم

اما

به حال من و پسرکم رحم کن ای مهربان .....

مونیکا

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 8:41 ] [ ] [ ]
دیشب که پسرک یک خونواده رو تو تلویزیون دید و یکباره پرسید: مامان تو چرا شوهر نمیکنی؟

قلبم به ثانیه ای ایست کرد ...غم همه وجودم رو گرفت . دلم برای پسرک آتش گرفت ...شب نالیدم و اشک ریختم و خوابیدم ...

صبح هنوز قلبم تیر میکشید و وقتی عکس کودکان غزه رو دیدم قلبی برام باقی نموند . اشک از صبح مجال نمیده و درد توی تنم موج میزنه ......

خدای من به ما انسانها رحم کن ...رحم کن...

مونیکا

پی نوشت: اینکه حرف پسرم منو رنجوندن از این بابت بود که حس کردم دلش خونواده میخواد و تونسته اینطوری بیان کنه....

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 8:3 ] [ ] [ ]
 به زحمت میون چمدونای باز شده ی کف اتاق به اندازه ی دراز کشیدن جا باز کرده بود.همیشه عادت داشت تا از سفر میومد حداقل 4 ، 5 تا بچه ی قد و نیم قد دوره ش کنن که فرخنده جون...سوغاتی چی آوردی؟...اونوقت فرخنده سوغاتی ها رو با ادا و اصول خاص خودش از چمدون بیرون می کشید و پشتش قایم می کرد و لپشو میاورد جلو...بچه ها لباشونو غنچه می کردن و بوسه های آبدار ی حواله ی لپش می کردن...قند تو دل فرخنده آب میشد...سوغاتیشونو میداد و یکی یکی بغلشون میکرد و حسابی می چلوندشون و ماچشون می کرد...بچه ها با خوشحالی بسته های رنگی رو تو هوا می گرفتن و می دویدن به سمت آلاچیق ته حیاط...بعدم صدای جیغ خوشحالیشون میومد که....واااااای....اینو ببینین!.....واااای همونی که میخواستم!....

دلش برای سر و صدای بچه ها تنگ شد!...هر کدومشون الان یه جای دنیا ن...سیمین، دانشجوی معماریه  تو ایتالیا....بهمن حقوق میخونه تو آمریکا....لیلی با شوهرش تو چین زندگی می کنه....و عزیز دردونه ی فرخنده، برادر زاده ی دلبندشه ، کیوان که الان اسپانیاست...هر چند وقت یکبار با عمه جان فرخنده تلفنی صحبت می کنه و عکسای خودش و دوست دختر اسپانیاییش ایزابل رو برای عمه جان وایبر می کنه...

بعد مردن آقاجون و بعدم رفتن بهزاد....فرخنده بدجوری تنها شد....اون آپارتمان فینگیلی توی کلن...بعد این همه سال هنوز بوی غربت میده!...

دلش هوای خونه ی پدری تو کوچه آبشاری رو کرده بود...با اون سنگفرشای دایره ای...پله های مدور و سقف شیروونی که هر موقع بارون میبارید...صدای دونه هاش که به سقف میخورد به نظرش بهترین آوای موسیقی بود...

یاد اولین دیدارش با بهزاد افتاد...تو ی فرودگاه، وقتی فهمید که  چمدونشو گم کرده! و بعد متوجه شد که چمدونش با چمدون بهزاد عوض شده...دو تا چمدون عین هم! ...و اینکه بهزاد بعدها اعتراف کرد که از قصد چمدون اشتباهی رو برداشته و بنظرش فرخنده خیلی جذاب و موقر بوده...

از یادآوری جزییات صورت بهزاد لذت میبرد...موهای جو گندمی روی شقیقه ها...صورت گندمگون...چشمای سیاه و عمیق...بینی نسبتن بزرگ که البته با اجزای صورتش هماهنگ بود و اون لبخند که باعث ایجاد چاله روی گونه هاش میشد...

چقدر عاشق بهزاد بود...! روزی که بهزاد به طور منطقی توجیهش کرد که باید از هم جدا بشن،...طوری زده بود زیر گریه  که بهزاد هول شده بود و دستاشو دور شونه های فرخنده حلقه کرده بود بلکه از شدت هق هق کردنش کم بشه! اما فرخنده نه تنها آرومتر نشد که خودشو از حلقه ی دستای بهزاد رها کرده بود و گریه کنان دویده بود سمت دستشویی و اونجا موند تا کمی آرومتر بشه و بعد بی تفاوت تر از از کنار بهزاد که نشسته بود روی راحتی و با دو دستش موهاشو چنگ زده بود و خیره به زمین مونده بود گذشت و وارد خیابون شد....

ماه دسامبر بود و هوا سوز بدی داشت...با دو دستش لبه های بارونی چرمی ش رو به هم نزدیک کرده بود و تند تر از همیشه راه میرفت...

فرخنده هم مثل بهزاد در تب و تاب بچه دار شدن میسوخت....اما مشکل از فرخنده بود....نمیتونست مادر بشه!همیشه با خودش فکر می کرد اگه مشکل از سمت بهزاد بود، بهزاد رو ول نمی کرد! 

و همیشه از یادآوری رها شدنش، بغضی گلوگیر، راه نفسشو تنگ میکرد....

فرخنده همیشه فکر می کرد اونطوری که شایسته ی عشقشون بود از هم خداحافظی نکرده بودن!

انگار یه سهمی از وجودش پیش بهزاد بود...تا اون روز غروب!

غروب زمستون دلگیر کلن ....پل "هوهن زولرن" 

یه روزی با بهزاد قفلی رو به اون پل زده بودن.یه قفل میون هزاران قفل دیگه ای که عشاق شهر اونجا زده بودن.

کلید قفل رو کف دستش فشرد ، قفل سبزرنگ کوچیکو پیدا کرد و بازش کرد...

رو به غروب خورشید ایستاد و به رسم وداع قفل فلزی سرد رو به لبهای داغش نزدیک کرد و بوسید....بعد هم قفل رو انداخت توی رودخونه...و اونقدر ایستاد تا آخرین رمق نورهای نارنجی رنگ غروب از سطح آب نقره فام جمع شد...

توی راه برگشت انگار بار سنگینی رو از روی دلش برداشته بودن....

خداحافظی به رسم عاشقی!

                                           ******

توی حالت خلسه، با صدای زنگ تلفن قدیمی و سیاه رنگ به خودش اومد!....چقدر صدای زنگ تلفن قدیمی خوب بود...

گوشی رو برداشت....صدای شیرین و بچه گونه ای گفت:  سلااااام عمه جووووون.....کی اومدین؟....

....

فرنوش

 

 

 

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 11:48 ] [ ] [ ]
بعضی اوقات دچار یک بی تفاوتی عجیب و غریبی میشم که خودمو هم متعجب می کنه!

آدم ریز بین و موشکاف و حساسی مثل من! یک دفعه نسبت به حیات و هستی و هرآنچه که هست و نیست، بی تفاوت بشه یعنی چی آخه؟!....

البته که برهه ی زمانی کوتاهی رو در بر می گیره! شاید در حد یکی دو ساعت! ...اما نمی دونین چه حال خوبیه که!

" غلام همت آنم که زیر چرخ کبود...........................ز هرچه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است"

من مست شراب بی تفاوتی! و البته که اطرافیان بی کار نمی نشینند!......از نظر مردمان قاضی صفت عادل پیشه! من یک مادر بی فکر و خیال و بلکه هم سنگدل!(آیکون دل خون شده از غصه! کجاست؟!) هستم!

هیچکس هم جز خود خدا نمی دونه که اون بی تفاوتیه نه از سر دلخوشی بلکه از سر دلتنگی و خستگی و سیر شدن از زندگیه و لا غیر.....

بعدش که اون حال لاقیدی! میره جاش یه حس جگر سوزی میاد که اگه بخوام قیاس کنم دردش با درد کندن موهای بلند از ریشه برابری می کنه!*

الانه حال دلم طوریه که انگار دارن توش آش رشته نذری می پزن!**

دیگه همین!

* فقط خانوما میتونن درک کنن! اونم خانومایی که موهای بلندی دارن.

** ازون جهت میگم آش نذری! چون فقط موقع پختن آش نذریه که همه صاحب نظرن و سر دیگ بلوا میشه!...رشته اش رو هم لطفن زیاد بریزین! ....دوست دارم!

فرنوش

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 16:42 ] [ ] [ ]
صبح که بیدار شدم با کلی فکرهای مزخرف ولی واقعی چشمهامو باز کردم...

یهو ساعت پنج و نیم صبح ی فکر تلخ تمام ذهنمو پرکرد:

دوتا برادر مجرد...هرکدوم انشالا ازدواج میکنن.

یعنی من نمیتونم برم سر سفره عقدشون؟

درسته من به این حرفها خیلی اعتقاد ندارم ولی شاید عروسها معتقد باشن و دوست نداشته باشن.

پس نمیرم!!!

ولی برادرهای عزیزتر از جونم چی؟؟

یعنی سر سفره عقدشون به جرم اینکه ی شوهری دوست داشته بنا ب هر دلیلی منو طلاق بده من محکومم که نباشم....

چقدر تلخه این افکار...و چقدر هم سخت....

ساعت یه ربع شش صبح بغضم ترکید و های های سرم رو تو بالشم فرو کردم و زار زدم...

مونیکا

[ دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ] [ 12:23 ] [ ] [ ]
ساعتای کاری نفسای آخرشو میکشه....تیک تیک ساعت دیواری روی مغزم جولان میده....سر درد دارم....

دلم باران میخواهد....نم نم  ولی طولانی....

اگر باران ببارد حتمن بدون چتر به خیابان می روم....کاش ببارد!

هوس نوشیدن یک فنجان قهوه ی تلخ در آن کافه ی تاریک خیابان .... ته دلم را مور مور می کند.

اگر به آنجا بروم در مسیر برگشت حتمن از قنادی محبوبم  شیرینی ناپلئونی می گیرم. گور بابای چربی و چاقی!

جلوی آن کتابفروشی مکث خواهم کرد و تازه ها را خواهم دید...نه این ماه کفگیر به ته دیگ خورده! توان خرید کردن ندارم! اما برای یعد به خاطر خواهم سپرد...

یادم باشد برای دخترک کمی کاغذ رنگی بخرم و بقول خودش چسب آبکی!....دلم بوی چسب خواست!

و انگشتای چسبی که ساعتی را به پاک کردن چسب ها از سر انگشتانم به غفلت طی کنم!

اگرچه به سستی و درنگ! اما می روم....

راستی دیشب لیلی و مجنون خوانی نظامی چقدر چسبید!

فرنوش

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 17:2 ] [ ] [ ]
چند وقت پیش حس کردم کمی نمیشنونم .رفتم دکتر و گفت : گوشم جرم گرفته و به علت عصبی بودنه که گوش ازخودش مایعی تولید میکنه و باعث جرم گرفتگی میشه!

خلاصه قطره داد و گفت شنبه بیا برای شستشو. دیروز رفتم و آقای دکتر محترم هرکاری کرد جرمها خارج نشدن!!

خلاصه گفت تا چهارشنبه دوباره قطره بریز و بیا!

از امروز صبح اگه بخوام از یک تا صد بگم فقط 10 درصد میشنوم!!

دوستم اومده پشت مقنعه ام یه علامت deaf نصب نموده!! تا ملت فکر نکنن من از روی قصد محل نمیزارم و جواب سلام نمیدم!

خدایا صبر جمیل عطا کن تا چهارشنبه !!

مونیکا

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 8:4 ] [ ] [ ]
اتفاقی نیست که مرا با خود ببرد....

مونیکا

[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 9:34 ] [ ] [ ]
میگن چهار اتفاق اصلی در روند حیات هر آدمی هست که شامل: تولد، ازدواج، طلاق و مرگ  میشه...

که من 3 تاش رو از سر گذروندم و فقط مونده چهارمی!....مرگ!

فرنوش

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 10:32 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

دو سرگذشت واقعی!
اینجا وبلاگ دو تا دوست قدیمیه که هردو شوهرهاشون بهشون خیانت کردن....
هردو مینویسن تا غم هاشون رو سبک کنن و بتونن یه زندگی خوب و جدید رو تجربه کنم ...
شاید بی شوهری توی سی و اندی سال کمی سخت باشه اما تجربه متفاوت از زندگی توی این سن و سال خیلی جالب و شیرینه....
fa و mon
(فرنوش و مونیکا)
موضوعات وب
امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس