به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...
(در راستای خیانت !)
از تاکسی که پیاده شد موبایل داخل کیف شلوغش زنگ میخورد،...با شتاب کیف را زیر و رو می کند...بالاخره گوشی را پیدا می کند اما دیگر زنگ آن قطع شد..میس کال از فیلسوف است...شماره اش را می گیرد...صدای فیلسوف ازانسو به گوش می رسد.

فیلسوف: سلام، کجا ببینمت؟

دوست: همون جای همیشگی...همون " کافه بده!" خوبه؟

فیلسوف: باشه.من 7 میرسم 

دوست: باشه.می بینمت.

ساعت 7 غروبه...منتظر فیلسوف جلوی شهر کتاب ایستاده...فیلسوف با همان آشفتگی همیشگی ش از راه میرسه...سوار تاکسی میشن...

فیلسوف خطاب به راننده تاکسی:" آقا لطفا 200 متر جلوتر ما پیاده میشیم." راننده توی آینه سری به نشان تایید تکان می دهد..ترافیک سنگینه...با آن حرکت آرام و کند کمی جلوتر راننده می گوید: " جناب! اینم 200 متر جلوتر ازآنجا که گفتید.".فیلسوف مردد به بیرون نگاه می کند:" نه...اینجا نیست...شاید 400 متر جلوتر بوده!" راننده هیچ نمی گوید و ادامه می دهد...گوشش آن عقب جامانده است ...دوست خطاب به فیلسوف می گوید:" انگار آنجا باشد!" راننده توی آینه نگاه می کند با نگاه پرسشگری که انگار منتظر کسب تکلیف است!

دوست متوجه نوع نگاهش می شود و خطاب به او می گوید:" آقا ببخشید انگار ما توی محاسباتمان دچار اشتباه شده ایم...اما...آهان...همانجاست... و با انگشت مغازه ای را نشان می دهد". راننده لبخندی می زند و می ایستد.

ورودی پاساژ چند پله میخورد به طبقه ی پایین.درست پای پله ها سمت راست " کافه" قرار دارد.فیلسوف می گوید:" کافه بده!" از بس که  کافه ی بدی  است!

در را باز می کنند صدای جیرینگ جیرینگ قطعات فلزی که با در برخورد می کند و از سقف آویزان است دختر کافه چی را متوجه آنها می کند...فیلسوف و دوست وارد فضای پر از دود سیگار می شوند...دختر کافه چی و پسر جوان که کافه دار است با آنها به گرمی سلام و احوالپرسی می کنند...دوست و فیلسوف میز گردی که درست وسط آنجاست را می بینند و همانجا می نشینند.دختر کافه چی منو را به دستشان می دهد...

فیلسوف: قهوه؟

دوست: شیک!

فیلسوف : شیک شکلات

دوست: من نسکافه...ولی بذار ببینیم شیکشان چه جوری است...آب زیپو نباشد! 

دختر کافه چی می آید که سفارش بگیرد.دوست می پرسد که " شیک" هایتان چطوری است؟

دختر می گوید: شما که مشتری ما هستید! و البته این جمله را بلند تر از ادامه اش" خوب می دانید که از کیفیت نمی زنیم!" می گوید.

دوست: پس لطفا دوتا " شیک" بیاورید.یک شکلات برای ایشان و یک نسکافه برای من.لطفا شکر اضافی هم نزنید.ممنون.

فیلسوف پوزخندی می زند....بد است! اینجا را می گویم!

میز بغلی شان دختر جوانی ست با مردی که او هم جوان است ولی نه به جوانی دختر شاید 10 سال مسن تر.بلند حرف می زنند و می خندند.دختر کافه چی را وارد بحثشان کرده اند و او هم با آنها می خندد.

پسر جوان کافه دار دو تا لیوان " شیک" روی میزشان می گذارد...حسابی غلیظ است.معلوم می شود برای " جلب رضایت" مشتری اقدام کرده اند و بستنی به مقدار زیاد داخلش حل شده!

دوست می گوید: افکارم مغشوش است و فیلسوف با دقت گوش می کند. هنوز دوست چیزی نگفته اما فیلسوف می خواندش!

دوست: کارهای نصفه نیمه مانده ای که روی میز ذهن رها شده اند خیلی استرس زا هستند!

فیلسوف: یکی یکی باید جلو ببری کارها را...." برشت" را به کجا رسانده ای؟

دوست معذب می شود...این هم یکی از همان کارهای نیمه باز روی میز ذهنش است!... روی صندلی ناراحت کمی جا به جا می شود ...با تک سرفه ای خش صدایش را می گیرد و می گوید: " گالیله" را خوانده ام و البته" ننه دلاور" را اما هنوز چیزی ننوشته ام...نوشتنم در نگرفته است..." در نگرفتن" از اصطلاحات  فیلسوف است. "توی ذهن خنده اش می گیرد ازینکه اصطلاحات فیلسوف وارد فضای کلامی اش شده" فیلسوف می گوید: خب در می گیرد...بنویس...

فیلسوف می گوید: طرحم قبول شده...دوست خوشحال می شود...

" شیک" تمام می شود...ته لیوان پیداست...وقت رفتن است.

روزنه ای از نور ته دل دوست پیداست .

لیلی- ادامه دارد...شاید بنویسمش!

 

 

[ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:52 ] [ ] [ ]
بند کیس سه تار را روی دوشش جابه جا کرد . هوا سوز سردی داشت.دکمه ی بالایی پالتو افتاده بود. دو لبه ی پالتو رو با دست چپش محکم نگه داشته بود. با دست راستش هم کتاب سه تار رو لوله نگه داشته بود.

سرمای آن سال به هیچ زمستانی شبیه نبود.هوا سرد سرد نبود ولی مریضی شبه سرماخوردگی بیداد می کرد.

زن قریب به سه ماه بود که سرفه می کرد...سرفه های سوز دار جوری که قفسه ی سینه اش درد می گرفت...پای چشم هایش گود افتاده بود ...علیرغم بیماری طولانی اش ، چشمهایش برق عجیب آن قبل ترها را داشت...چیزی شبیه شور زندگی در دلش می تراوید...گاهی حس می کرد دختر بچه ی پر شر و شوری ست هرچندهمین چند روز پیش 36 شمع روشن روی کیک را فوت کرده بود...

گاهی حسی در دلش می نشست که اشک بر گونه هایش جاری میشد مثل آن روز که دخترک فال فروش با چهره ی سیاه شده و دستان چرکش دامن پالتو ی زن را گرفته بود و التماس میکرد که یک فال بخرد...یا آن صبحی که مرد موتور سواری که دخترش را میبرد مدرسه تصادف کرده بود و افسر با تشدد میگفت که مقصر است و دختر مدرسه ای معصوم به پهنای صورتش اشک می ریخت...در آن لحظه چه فکری از ذهن دخترک می گذشت؟ از اینکه ناظم مدرسه دعوایش کند می ترسید یا دلش به حال پدرش می سوخت یا از ابهت افسر ترسیده بود؟...هرچه که بود پهنای خیس صورتش و آن دو چشم معصوم ، دل زن را به درد می آورد...

گاهی حس می کرد آنقدر شاد است که هیچ کسی در جهان به قدر او شادی نکرده و معنای شادی را نمی فهمد...درست مثل آن روزی که بالاخره توانسته بود از زخمه زدن به سازش صدای موزونی بسازد که لااقل گوشخراش نباشد...

زن دچار احساسات متضادی بود...گاهی چنان شاد....گاهی چنان غمگین....

در دلش گرمایی حس می کرد که می دانست گذراست اما به همان دلخوش بود...دوست فیلسوفش گفته بود در حال زندگی کن بی هیچ فکری از گذشته یا خیالی از آینده...چه خوب بود که فقط همین لحظه رو درک می کرد بی ترس از آینده و یا وهم گذشته...

ادامه دارد....تا ابد این داستان ماست!

لیلی

 

[ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 8:54 ] [ ] [ ]
امروز 6 اسفنده ولی هنوز خبری از عیدی و مزایا و سنوات و حقوق نیست!....اوضاع شرکت بدجوری به هم ریخته...

در پی حوادث اخیر ساعت کاری ما یک ساعت به جلو شیفت پیدا کرده...سرم حسابی شلوغه و اصلا انگیزه ی عید و شروع سال نو ندارم....!

لیلی

[ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:6 ] [ ] [ ]
هرآنچه که هست و هر آنچه که نیست در نظرم بی معنی ست...انگار دریک گوی بزرگ شیشه ای که پر از یک مایع شفافه غوطه ورم ...هرآن چهره ی جدیدی از جهان دور و برم پیدا هست و انگار نیست...

لیلی

[ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 15:3 ] [ ] [ ]
زندگی با تمام تلخی ها و شادی هاش در حال گذشتنه و هر انسانی کوله باری داره که طی این گذر پر از تجربه میشه ...این چهار سال که گذشت کوله بار من خیلی سنگین تر از همیشه شد ...  یاد گرفتم که هیچ اتفاقی بی حکمت نیست و تا خداوند نخواد هیچ اتفاقی نمی افته ...فهمیدم که گاهی اتفاقاتی رخ می ده که توی ذهن ما آدمها غیر ممکنه ...من یاد گرفتم صبور باشم و راضی به رضای خداوند ...یاد گرفتم ،درسته که زندگی بر مراد ما پیش نمیره ولی اگر بهش بخندی راحت تر میگذره ....

دعا میکنم امسال ، سالی پر از اتفاقات خوب باشه ...اتفاقاتی غیر قابل تصور ....سرشار از معجزه های نیک ...

پیشاپیش سالتون نیکو ، دلتون شاد

مونیکا

 

پی نوشت: معجزه کن پروردگارم ....

 

[ دوشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 10:50 ] [ ] [ ]
میدونم از وجود این خونه مجازی من خبر نداری ولی دلم خواست اینجا برای تو بنویسم ...

خوشحالم که هستی . مرسی که اینقدر مهربونی و صبور. مرسی که با وجود تمام غم ها و دردهای خودت حرفهای غمناک منم با آرامش گوش میدی. گاهی حس میکنم فرشته ای از آسمون نازل شده تا منو آروم کنه . دیشب تو تمام ناگفته های منو شنیدی و همین برای من ارزشمندترین بود . شدی سنگ صبور و تموم حرفهایی رو که سالها بود توی دلم سنگینی میکرد رو شنیدی. اشک هامو تحمل کردی و بعد صورت خیسمو پاک کردی و سکوت کردی . اینها شیرین ترین لحظات بودن . مهربون ترین لحظات زندگی ...وقتی آروم تو گوشم نجوا کردی حرفاتو بگو ،سبک شو .و من مثل یک بچه بی پروا همه چیو گفتم تو فقط توی چشمام نگاه کردی و لبخند زدی و نوازشم کردی و همین یعنی همه چیز. تو منو قضاوت نکردی و این نهایت لطف و منش هر انسانیه.......

خوشحالم . مست از شادی . از وجود تو لبریزم .خیلی خوشحالم که هستی و امیدوارم تا ابد هم باشی ...

دستهام هنوز عطر دستات رو میده .......

 

مونیکا

[ چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ ] [ 8:41 ] [ ] [ ]
احتمالاً به زودی عروسی دختر دایی ام باشه و بعدش اون یکی دختر دایی م که شهرستان هستن...بعدش عروسی پسر دایی م  و.... براشون خوشحالم و آرزوم اینه که خوشبخت بشن...دیشب با مادرم از منزل دایی م بر می گشتیم و راجب به عروسی هایی که در پیش رومون داریم حرف می زدیم...از ته دلم خوشحالم براشون اما یه دفعه بغض گلوگیری اومد و تو گلوم نشست و یه دفعه زدم زیر گریه..بی خجالت و رودروایسی از حضور مادرم..

هرچقدر هم که سعی کنم قوی باشم و مقتدرانه زندگی کنم باز هم  جای خالی بزرگی توی زندگیم هست که هرگز پر نمیشه...من هر کجا ی این دنیا که باشم یک مادر نصفه نیمه ام...یک زن دلتنگم با آرزوها ی فروخورده برای فرزندم و زندگی ام...هر چقدر ستیزه کنم...تلاش کنم...همچنان این تهی بودن در زندگی من هست...

این روزها سرمای غیرقابل انکاری دنیای منو احاطه کرده...سردر گریبان در پی گذران روزهایم هستم...

لیلی

[ یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ ] [ 11:15 ] [ ] [ ]
راست میگن که آدمهایی که تو زندگی درد های بیشتری دارن ظاهرشونو بهتر حفظ می کنن و بیشتر می خندن؟!

....راستش من مطمئن نبودم که بگم بله درسته تا زمانی که خودم نمونه ش رو دیدم...یک آدم با شان اجتماعی بالا که از لحاظ ظاهری و البته باطنی بسیار پسندیده ست اما دلش پر از درده و زندگیش پر از مشکلات ریز و درشت...به خودم این اجازه رو نمیدم که مشکلاتشو اینجا بگم هرچند که ناشناس باشه...خدارو شکر می کنم به خاطر این اعتمادی که دیگران به من می کنن و اسرار زندگیشونو به من میگن ...

این شخصی که میگم با وجود این همه مشکلی داره و کوچکترینش هم به نظرم خیلی بزرگه! خنده از روی لباش محو نمیشه و جالبتر اونکه به قدری شوخ طبع و شیرین سخنه که همیشه شادی و خنده رو به جمعی که همراهیشون می کنه، هدیه میده...

واقعاً موهبت بزرگیه به نظرم...کسانی که از زندگیش خبر ندارن فکر می کنن: " خوش به حالش!، چه بی غمه! دنیا به کامشه!"...اما واقعاً هیچکسی تا از درون زندگی کسی با خبر نباشه نمیتونه قضاوت کنه، چه خوب و چه بد!

لیلی

[ یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ ] [ 12:15 ] [ ] [ ]
داریم توی گروه چت می کنیم ، همه به من تبریک می گن...به دوستی میگم ایشالا عروسی خودت بهار جان ! میگه : ممنون. بعد توی خصوصی پیغام میده که دیگه از من گذشته مونیکا جان ...میگم چرا عزیزم ! تو که هنوز خیلی جوونی. میگه : راستش من قبلا یه بار ازدواج کردم ......غم رو دلم میشینه ...حس عجیبی دارم ، دلم میخواد بگم که من هم همینطور... ولی سکوت می کنم و بعد از چند جمله کلافه میگم حالا بعدا مفصل صحبت می کنیم ....سکوت غمناکی همه وجودمو گرفته .

هنوز دو روز نگذشته که دوست دیگه ای توی همون گروه برام پیغام خصوصی میزاره ...مونیکا نمی دونم چرا دلم میخواد باهات در و دل کنم ...ماشالا تو خیلی سرزنده ای ....کمکم کن ...و از غمهاش میگه ...به اون هم بعد کمی حرف زدن می گم انشالا بعدا مفصل صحبت میکنیم ....

 

نمی دونم باید شاد باشم یا نه ....شدم سنگ صبور بی اونکه کسی بدونه توی دل من چه غوغاییه ... پیش خودم فکر میکنم یه مهمونی راه بندازم و همه رو دور هم جمع کنم و از غمهام بگم ... شاید اینجوری هم خودم سبک بشم و هم اونها به این نتیجه برسن که بر خلاف دلشون باید ظاهرشون شاد باشه و شروع کنن به حرکت .... شاید روزی دلمون هم خسته شد و شاد شد!

 

مونیکا

[ دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ ] [ 13:33 ] [ ] [ ]
اینجا دنیای من است و همه چیز را به خواست خودم تعیین می کنم برعکس دنیای واقعی که گاه خیلی بی رحمانه سر جایش می ایستد و هیچ انعطافی نشان نمی دهد، اینجا لطیف و نرم به خواسته ی دل ما می گردد...دلم میخواهد " لیلی" باشم...لطفاً مرا " لیلی" بخوانید...ممنونم.

لیلی( همان فرنوش است)

[ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ ] [ 9:48 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

دو سرگذشت واقعی!
اینجا وبلاگ دو تا دوست قدیمیه که هردو شوهرهاشون بهشون خیانت کردن....
هردو مینویسن تا غم هاشون رو سبک کنن و بتونن یه زندگی خوب و جدید رو تجربه کنم ...
شاید بی شوهری توی سی و اندی سال کمی سخت باشه اما تجربه متفاوت از زندگی توی این سن و سال خیلی جالب و شیرینه....
fa و mon
(فرنوش و مونیکا)
موضوعات وب
امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس