به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...
(در راستای خیانت !)

ببین که حافظ خلوت نشین به من چه گفته امروز:!!!!

 تو را که هر چه مراد است در جهان داری

چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری

.

.

.

 

به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم

برو که هر چه مراد است در جهان داری

 

حافظا! چشم.من میرم!....ولی باور کن که "هرچه مراداست در جهان" ندارما!

دلم عجیب گرفته ست.....

فرنوش

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 11:23 ] [ ] [ ]
به گمانم چند وقت دیگه من و فرنوش بتونیم ی دفتر مشاوره بزنیم!

من غمگین می شم و فرنوش امید میده.

فرنوش غمگین می شه و من امید میدم.

چاره دیگه ای نیست ...

الان به حدی ماهر و خبره شدیم که گاهی خودمون هم خودمون رو مشاوره می دیم و امید به آینده رو در خودمون روشن میکنیم! ی همچین آدمهایی هستیم ما!!!

خلاصه دوستای عزیز اگه مشاوره خواستید در خدمتیم!

 

مونیکا

 

[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 9:3 ] [ ] [ ]
یکی از دردناک ترین مسائل توی زندگی هر کسی بی گناه، متهم شدنه!

من بی گناه متهم شدم و هرگز مسبب این موضوع رو نمی بخشم .با دل شکسته دعا می کنم خداوند جواب بده!

مونیکا

[ شنبه هشتم شهریور 1393 ] [ 8:51 ] [ ] [ ]
سلام.امروز اول ذی القعده است و از امروز تا روز عرفه به چله ی کلیمیه* معروفه.اگر میخواهیم ختم 40 روزه ای رو انجام بدیم بهتره که دراین چله ی کلیمیه انجام بشه.من شنیدم خیلی حاجت میده ولی خودم تا الان امتحانش نکردم.اما از امروز بنا به نیتی که دارم یه ختمی رو شروع کردم.شم هم اگه حاجتی دارین بد نیست امتحانش کنین.انشالله که حاجت روا باشیم.لطفاً ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.

فرنوش

*چله ی کلیمیه: مدت زمانی است که حضرت موسی (ع) بعد از گذراندن اون مدت زمان،از خداوند تقاضای رویت کردند.

[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 9:10 ] [ ] [ ]
گاهی شده که از ته دلت بخوای با یه دوست یه حرف و بحث مشترک لذت بخش داشته باشی؟ 

تجربه ایه که به نظرم با بهترین لذتهای دنیا برابری می کنه!

فرنوش

[ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 ] [ 13:7 ] [ ] [ ]
الان نیم ساعتی هست که پشت میز کارم نشسته ام و از پشت باجه با تمام همکاران که رد می شوند سلام و احوالپرسی می کنم...و روز کارمند رو به همه تبریک میگم.

اما بشنوید از جواب ها:

-ما که کارمند نیستیم ، کارگریم!

-روز دختره؟؟؟

-چه فایده پاداش نمی دن!!!

-چه کارمندی مونیکا جون! همه بدبختیم!

- ای بابا ذوق نداریم که ،با ی شیرینی سرو تهش رو جمع میکنن!

-خاک تو سریمون که تبریک نداره ! واسه یه لقمه نون ببین باید چقدر عذاب بکشیم!

و خلاصه جوابها ادامه داشت به همین سبک

بماند که چقدر حرف دیگه هم بود که سانسور کردیم!!!

و فقط خدا میدونه من چقدر انرژی مثبت گرفتم

اما من با شور و ذوق این روز رو به همه کارمندا و فرنوش و خودم تبریک می گم!

 

مونیکا یک کارمند

 

[ سه شنبه چهارم شهریور 1393 ] [ 7:47 ] [ ] [ ]
خواب بودم انگار...چیزی بین خواب و بیداری...پرده ی حریر آبی رنگ به نسیمی می رقصید...کنار پنجره آمدم...شنهای سفید ساحل در خنکای هوای صبح درخشان بودند و بازتابی طلایی رنگ داشتند...

آن سو تر تو بودی!...پاچه های شلوار کنفی سفیدت را تا زانو بالا زده بودی و پا برهنه می دویدی...نخ بادبادک رنگین کمانی در دستت بود ...

دخترک پیراهن سرخابی نخی به تن داشت و شادمانه جیغ می کشید و به دنبال تو می دوید...

لحظه ای نگاهمان به هم گره خورد...برایم دست تکان دادی...لبخندی بر لبانم نشست...

از برابر چشمانم گذشتی...قاب خیالم بسته شد! دیگر ندیدمت....

هنوز پرده ی حریر آبی با باد می رقصد...هنوز شن های ساحل زیر نور آفتاب می درخشد...هنوز و هر روز دخترکانی شادمانه به دنبال بادبادک های رنگی  می دوند...

قاب پنجره ام اما از حضور تو خالی ست...تا همیشه!

فرنوش

 

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 11:6 ] [ ] [ ]
جوانتر که بودم همیشه دلم میخواست که محبوب های زندگی را ببینم و بعد توی تصورم چقدر نقشه میکشیدم که چطور با آنها صحبت کنم، چه بگویم، چه ژستی داشته باشم و هزار فکر دیگر...

امروز که اینجا نشسته ام به واسطۀ کارم بسیاری از آنها را در این ده سال گذشته دیده ام اما هرگز    نتوانسته ام هیچ عکس العملی جز همان سلام و احوالپرسی معمول که با همه دارم با آنها داشته باشم ...

حتی چند روز پیش که استاد شجریان را دیدم سکوت کردم و با لبخندی تمام ارادت خود را نثارشان کردم که بعید میدانم ایشان متوجه چیزی شده باشند...

چهارشنبه مثل هر روز پشت میزم نشسته بودم که بانویی آمد ... ابتدا شک کردم که این همان بانوست یا نه. بی ربط به موضوع کار اسمشان را پرسیدم و فهمیدم خودش است ...در تمام مدتی که کارشان را انجام میدادم درگیر جدلی بودم که سر صحبت باز کنم یا مثل همیشه نه!

دلم اما اینبار طاقت نیاورد و گفتم : هیچ می دانید من در گذشته به خانه شما آمده ام بانو؟؟

بانو لبخند به لب: چه خوب ...و اینگونه بود که گپ زدنمان شروع شد بی برنامه ریزی ...

به او گفتم شما جزو خوشبخت ترین بانوان این سرزمینید که نادر ابراهیمی را داشته اید و عاشقانه هایتان تا سالهای سال جاویدان است ...و فرزانه منصوری عزیز هم اندر باب عاشقی شان حرف هایی زد ...

نمی دانم این گفتگو را به پای عاشقی ام بر نوشته های نادر ابراهیمی عزیز بگذارم یا خوش رویی و زیبایی فرزانه منصوری بزرگوار ...

اما هر چه بود لحظاتی بود بس ناب و خاطره انگیز...

خدایا عشق را در میان زوج ها هر روز زیباتر و ناب تر کن....

مونیکا

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 7:40 ] [ ] [ ]
گاهی ظاهر زندگی آدما اونقدر آروم و فریبنده ست که خیلی ها از جمله حسودایی که همیشه در کمینن اون رگ پنهان حسادتشون می جنبه و حالشون خراب میشه و به تکاپو می افتن که اون آرامش ظاهری رو اگه میتونن ازت بگیرن !!!!

راستش من آدم خرافاتی ای نیستم و اصولا اعتقادی به سحر و جادو و این چیزا ندارم...هرچند که تو قرآن هم اومده که جادوگران وجود دارند و سحر و جادو هم می کنن واقعاً...

خلاصه یه چند وقتیه که فکرم مشغول شده و دنبال چرایی یه سری اتفاقات تو زندگیم افتادم...چند شب پیش داشتم گذشته مو سرچ می کردم...یادم افتاد که یه بار موقع جارو کشیدن خونه یه طناب مانند سیاه که پر از گره های کوچیک و سفت بود از زیر مبل پیدا کرده بودم که چون نفهمیدم از کجا اومده و چیه انداختمش تو سطل آشغال!!!

یه بار دیگه هم توی ظرف شکلات خوری قاطی شکلاتها یه تیکه شیشه ی شکسته پیدا کردم که هرچی گشتم تا ببینم از کجا اومده به علتش پی نبردم! و اونم انداختم تو سطل آشغال....

نمیخوام اصلن ماجرای شکست زندگیمو ربطش بدم به این مسایل اما الان مطمئنم که این گیر و گورهایی که تو کارام برام پیش میاد بعضیاشون الحق و الانصاف خیلی عجیب و غریبن!

خدایا به تو پناه می برم که تو بهترین پناهی...

"اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش                     که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود"

فرنوش

 

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 12:54 ] [ ] [ ]
دیشب ی خواب خیلی خوب دیدم

صبح که بیدار شدم حس عجیبی داشتم... مثل بچه ها بهونه میگرفتم!!

دلم میخواست خوابم واقعی بود....

مونیکا

 

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ] [ 7:25 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

دو سرگذشت واقعی!
اینجا وبلاگ دو تا دوست قدیمیه که هردو شوهرهاشون بهشون خیانت کردن....
هردو مینویسن تا غم هاشون رو سبک کنن و بتونن یه زندگی خوب و جدید رو تجربه کنم ...
شاید بی شوهری توی سی و اندی سال کمی سخت باشه اما تجربه متفاوت از زندگی توی این سن و سال خیلی جالب و شیرینه....
fa و mon
(فرنوش و مونیکا)
موضوعات وب
امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس