X
تبلیغات
به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...

به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...
(در راستای خیانت !)
من هم یک مادرم....حتی اگر تو مرا مادر نخوانی!

من هم از دیدن اشک های چشم و بغض گلوی دخترم در هم می شکنم و فرو می ریزم حتی اگر نگذارم تو ببینی!

من هم یک مادرم وقتی تن نحیف دخترم را در آغوش می کشم ، در گلو بغض گره خورده ام را قورت می دهم و الکی می خندم تا او بیش ازین غمگین نشود و تو چه میدانی که من چه می کشم شبها و روزها  و تو چه می دانی چه فکرها که در سر من در رفت و آمد ند!

روزها ی تیره چون شبم و شبهای طولانی و غم انگیزم را مدیون تو هستم!...ای بی خبر از هر چه نامش نهند آدمی!!!!

تو چه می دانی دیدن چهره ی غمگین و شنیدن صدای لرزان کودک 8 ساله ای که خودش را گم کرده چه حالی دارد؟!

تو چه میدانی وقتی کودک 8 ساله ی غمگینت آرزوی مردن می کند یعنی چه؟!

مرگ و ننگ هر دو بر تو باد که روی ننگ را سفید کرده ای!

نفرین روزان و شبانم نثار روح کثیف و خبیثت!

بدان که اگر تار مویی از سر دخترکم کم شود ، دیگر چیزی نیست که بابت از دست دادنش مدارایت را بکنم، بسان ماده شیری زخمی روح و تن کثیفت را از هم می درم!....به خدا قسم که اینکار را می کنم!

فرنوش

[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 13:38 ] [ ] [ ]
وقتی قراره همه چیز یه روز تموم بشه, چه فرقی میکنه چند روز یا چند ماه دیرتر اتفاق بیافته؟
وقتی همه زندگیت طعم سیانور و کافور گرفته چه فرقی داره کی همه چیز تموم شه؟
وقتی چشمات, دستتات و همه اندامت با دنیا قهره چه فرقی میکنه که کی دستهات رو رها کنی و چشمات رو ببندی؟
مونیکا
[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 22:54 ] [ ] [ ]
گاهی دلم بدجوری می گیره.

جوری که هیچی حال بدمو خوب نمی کنه...

نه قدم زدن زیر بارون حالمو خوب می کنه، نه سینما، و نه حتی بستنی کارامل و قهوه!

گاهی دلم جوری می گیره که حتی اگه برم توی پارک بشینم و بزنم زیر گریه و از هق هق گریه شونه هام بلرزه و مردم یه جور عجیب نیگام کنن....بازم حالم خوب نمیشه!

گاهی دلم جوری می گیره ....

امروز از همون روزاست که بدجوری دلم گرفته...

قدم زدن های بی هدف طولانی توی یه مسیر ناشناخته، انتظارمو می کشه...


فرنوش


[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 15:51 ] [ ] [ ]
خدا امروز رو به خیر کنه!

شروعش که با خواب موندن و دیر رسیدن سر کار باشه ...

دیروزشم با گم شدن انگشتر محبوبی که مامانم از کربلا برام آورده بود ...

حوصله ی هیچ کدوم از همکارام رو هم ندارم اصلاً...

فرنوش

[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 9:48 ] [ ] [ ]
چند وقته بدجوری این فکر افتاده تو سرم که یه کار تولیدی راه بندازم...راستش نمی دونم دقیقاً چه کاری!!! فقط اینو می دونم که دلم میخواد خودم کارفرمای خودم باشم.از استثمار بدم میاد!.کار تو مجموعه های خصوصی رسماً یعنی استثمار شدن و این منو اذیت می کنه...به جای  چند نفر کار کردن و حقوق یه نفر رو دریافت کردن چه معنی دیگه ای میتونه داشته باشه آخه؟

خلاصه ش این که از ایده های جدید و پیشنهادات ارزنده تون استقبال می کنم.

فرنوش ضد استثمار!


[ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ] [ 12:0 ] [ ] [ ]
شروع بهار همیشه مصادف میشه با حساسیت من.آبریزش بینی و چشمای اشکی و خارش گوش و گلو! خیلی حس بدیه...آنتی هیستامینم که میخورم به شدت خوابم می گیره.خلاصه موندم که چه کنم!؟

دیروز بعد از ظهر اینقدر این حساسیت آزار دهنده شده بود که به سرعت خودمو رسوندم خونه و به مامان گفتم باید بخوابم.مامان میخواست بره بازدید یکی از اقوام ولی با اینحال گفت باشه برو بخواب و یه ساعت دیگه میریم. هرچی سعی کردم نتونستم بخوابم...

با مامانم رفتیم خونه ی فامیلمون.یه ساعتی بودیم موقع اومدن چندتا گلدون بهم دادن و گفتن که به نیت من قلمه زدن.براشون آرزوی سبزی جاودان در زندگی کردم و گلدونای خوشگلو آوردم خونه.سر فرصت ازشون عکس می گیرم و میذارم تو وبلاگ تا شما هم لذت ببرید.تعطیلات نوروز هم که رفته بودیم مسافرت شهر مامانم اینا، داییم یه گلدون بهم داد و گفت هر هفته عکسشو میگیری و ایمیل می کنی! تا ببینم چطوری ازش مواظبت می کنی...اگه خوب رشد کنه بازم بهت گلدون میدم. دیشب ازش عکس گرفتم اما هنوز برای داییم نفرستادم.خدا رو شکر رشدش خوب بوده .ایشالا دایی جانم هم راضی باشه.

پ.ن: پرورش گیاه خیلی حس خوبی میده، بد نیست تجربه ش کنین.روحیه تون شاد میشه.

فرنوش

[ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ] [ 10:37 ] [ ] [ ]
ساعت هشت شب بعد از یه روز کاری سخت و بعد رفتن به کتابخونه اومدم خونه.

در که وا شد چشمام چهارتا شد و آب یخ ریختن رو سرم

پسرم سرش توی پارک شکسته بود

این بار دومه که سرش میشکنه....

خدایا خودت کمکم کن, من طاقت هیچ شوکی رو دیگه ندارم. بذار پسرم سالم و صالح بزرگ بشه.

پ. ن:امروز توی اداره مدیر عامل جدید توی جلسه گفت:اونهایی که میان میگن فلان خانم طلاق گرفته و ابروی همکارشون رو میبرن از نظر من هیچ ارزشی ندارن

پ.ن خاص به پروردگارم:خدایا به کدوم دردم غصه بخورم؟ به کدوم مشکل فکر کنم, اصلن خودت بگو جز صبوری کاری دارم که انجام بدم, پروردگارم تویی, شاکرم به همه داده ها و نداده هات. خودت دستمو بگیر, این بنده دیگه نمیتونه رو پا بایسته, خسته است. خودت کمک کن مثل همیشه, برای من یکبار معجزه کردی خدای من, باز هم معجزه میخوام, خودت گفتی نیاز کن , منم نیاز میکنم, بابت همه چیز شکر , دوست دارم....

[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 21:3 ] [ ] [ ]
سلام، سال نو تون مبارک باشه ایشالا.بعد یه غیبت نه چندان طولانی باز هم اومدم...دلم برای همه ی خواننده های  اینجا چه خاموش، چه روشن...حسابی تنگ شده بود.امیدوارم سال جدید سال بسیار خوب و پر برکت و سرشار از سلامتی و شادکامی و خوشحالی باشه.ببخشید که کامنتهاتونو بی جواب گذاشتم. یه کمی تنبل و بی حال شده بودم.ازین به بعد سعی می کنم هر روز بنویسم... حتی شده در حد چند تا جمله ی خبری کوتاه.خیلی دوستتون دارم ...لطفاً باز هم همراهی مون کنید.

فرنوش

[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 9:16 ] [ ] [ ]
تو تنها کسی هستی که میتونی قلب منو از شدت خوشحالی یا ناراحتی تا حد مرگ پیش ببری

بدون تو نمیتونم حتی لحظه ای زندگی رو تنفس کنم

فقط خداوند میدونه که همه تلاشهام به خاطر توست

من اعتراف میکنم که عاشقتم 

خداوند رو شکر میکنم به خاطر تو که والاترین نعمتی.

فراموش نمیکنم که من یک انسانم و انسان به خاطر انسانیت از تمام موجودات متمایزه

شاید سرزنش بشم به خاطر فدا کردن زندگیم ولی تفاوت در عقیده فقط به من میگه که من وظیفه مادری و انسانی ام رو انجام میدم و بس , هرگز فدا نکردم و فدا نشدم.

من لذت مادر بودن و انسان بودن رو با لذت وجود کسی که هنوز توی زندگیم تعریف نشده عوض نمیکنم

من لذت دیدن بزرگ شدن تورو با هیچ چیز عوض نمیکنم

و مطمین هستم هرگز پشیمون نمیشم

و هرگز خودم رو سرزنش نمیکنم

چون من به خاطر انسان بودنم مسوولم. همین . فکر نمیکنم دلیلی محکمتر از این داشته باشم

تو که گریه میکنی من نفس هم نمیتونم بکشم, اشک نریز پسرکم, شاد باش و مثل همیشه خندان. ضمنا باید یاد بگیری چطور مبارزه کنی و پیروز باشی , با بزرگی و مردانگی. 

لحظه هایت را سرشار از موفقیت و آرامش ارزو میکنم

میبوسمت

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 14:42 ] [ ] [ ]
دیشب اولین شب پر استرس سال جدید بود . گند زدم . هنوز هم حس بد توی وجودم مونده.

برام یه اس اومد بدون شماره که سال جدید رو به طرز خاصی بهم تبریک گفته بود. شماره خیلی خیلی برام آشنا بود , ناگفته نمونه که از اونجایی که گوشیمو عوض کردم خیلی از شماره ها از توی گوشیم به دلیلی نامعلوم پاک شدن. بعد خیلی سریع ذهنم رفت سراغ یه نفر و جواب اس رو دادم ! هرگز توی زندگیم انقدر سریع عکسالعمل نشون نداده بودم .ولی چون چند روز بود داشتم به اون فرد فکر میکردم .... بعد که کار از کار گذشت تازه یادم افتاد که شاید تو اون یکی گوشیم شماره سیو باشه اما نبود و فقط واضح فهمیدم که اون شماره مال اون کسی که من فکر میکردم نبوده.... استرس گند اومد سراغم و از اونجایی هم که طرف مقابل جواب نداد نه دیگه جرات داشتم زنگ بزنم نه بپرسم که کیه , فقط مطمین بودم که آشناست ,

بعد از شدت دلپیچه ساعت دو و نیم شب شروع کردم به بازی با وایبر!!! اما از شانس گند و اینکه دراز کش بودمم و هم اینکه سرعت نحس اینترنت فوزنی یافته بود دستم خورد روی شماره رییس حان و حالا هر کاری میکردم قطع نمیشد,  خلاصه به زور مصیبت قطع کردم و دوباره همون اتفاق برای یکی از همکلاسیهای آقای قدیمی که باهاش خیلی هم رودربایستی دارم افتاد, فقط دلم میخواد قیافه منو اون لحظه ها تصور کنید, دلم میخواست بمیرم, فقط دعا میکردم اون طرف خط زنگ نخورده باشه, خلاصه کلام هزار تا بد وبیراه به خودم و فرستنده اون اس کذایی که هنوز هم نمیدونم کی بود دادم و خوابیدم ... نیم ساعت نشده بود که یکی زنگ زد به گوشیم و از خواب پریدم جرات هم نمیکردم جواب بدم. که فهمیدم طرف اشتباه زنگ زده ... جونم بگه تا صبح بیداری طی کردم . صبح ساعت شش و نیم همکلاسی محترم اس داد که جانم کاری داشتید؟ منم خودم زدم به کوچه علی چپ و انکار کردم. ساعت هفت صبح بود که مدیر گرامی هم زنگ زد و بنده از شدت شرم جواب ندادم. حالا بماند که گند اون اس اول کی معلوم میشه و بماند که از شدت اضطراب دو تا قرص آرامبخش خوردم ....

لعنت به این اینترنت که هر وقت کار واجب داری امکان نداره سرعتش از سرعت یه لاکپشت بیشتر بشه و ا نوقت....

مونیکا:-(

:'(


[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 21:3 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

دو سرگذشت واقعی!
اینجا وبلاگ دو تا دوست قدیمیه که هردو شوهرهاشون بهشون خیانت کردن....
هردو مینویسن تا غم هاشون رو سبک کنن و بتونن یه زندگی خوب و جدید رو تجربه کنم ...
شاید بی شوهری توی سی و اندی سال کمی سخت باشه اما تجربه متفاوت از زندگی توی این سن و سال خیلی جالب و شیرینه....
fa و mon
(فرنوش و مونیکا)
موضوعات وب
امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس