به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...
(در راستای خیانت !)
خبر رسید که سخت بیماره ....

سخت براش اشک ریختم ...

نمیدونم به خاطر خودش بود یا به خاطر زندگی که از دست رفت یا به خاطر پسرک!!!

همیشه بیشتر از خودم دلم برای پسرکم میسوزه ...

لعنت به بازی های این زندگی...

 

مونیکا

 

[ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ] [ 16:25 ] [ ] [ ]
امروز هم روز دیگری ست...یکی از همان روزهای کشدار همیشگی تا پایان ساعت کار و آب رفته ی تکراری تا صبح روز بعد!

این روزها حجم کسالت هایم بیشتر شده اند...ظاهراً خوب حفظ ظاهر می کنم چون دوستانم از بودنم راضی هستند و دوستی می گفت: بودنت را تا ابد شکر!...خودم ولی به هیچ می مانم...مسخ شده ای سرگردان، بی خوابی پریشان...صبح حس کردم چقدر پیر شده ام...حالا دیگر جورابهایم را روی شوفاژ خشک می کنم و مسواکم را از ترس حمله ی سوسک ها  به جای رف بالای روشویی روی لبه ی اپن آشپزخانه می گذارم و حتا حس ندارم دمپایی های خیسم را عمودی کنم تا آبشان برود و غر غر های مادر جانم را به جان می خرم وقتی پایش را داخل دمپایی خیس می کند و جورابش خیس می شود!

سوار ماشین می شوم و کول دیسکم را به ضبط می زنم...آنقدر می گردم تا خواننده ی محبوب کرد زبانم را پیدا کنم...با آن صدای محزونش می خواند: منی که لیلا بی یم الان اینم...تو ..تلفظ درستش الان یادم نیست ولی معنیش اینه: منی که عاشق لیلا بودم الان این آخر و عاقبتمه...تو که دیگه جای خود داری! یعنی وااای به حالت!...

اینبار برخلاف این هفته ی اخیر چند دقیقه زودتر از زنگ ساعت کارت می کشم...وارد دفتر میشم...هوا بدجوری دم کرده...دوباره میرم بیرون و درو می بندم...از سوپر سر کوچه جیره ی  روزانه ی ساقه طلایی رو می خرم و دوباره به حزن کده بر می گردم اینبار یکی از همکاران پشت میزش نشسته...سلامم رو پاسخ میده و با بی میلی به سمت میزم  میرم...امروز باید تکلیف این پرونده های نیمه مانده رو روشن کنم.

الان دو ساعت و نیم به پایان ساعت اداری مانده و من هنوز درگیر این نصفه نیمه هام...مثل زندگی ام که هر برگش یه جا رها شده و همتی باید تا این برگه ها رو جمع کنم و به گیره ای بیاویزم....

فرنوش

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 14:48 ] [ ] [ ]
دیروز دوباره دچار حمله ی میگرنی شدم...این روزها فاصله ی حمله ها کمتر شده و شدتش بیشتر...کلاس سه تار داشتم با اون حال زارم رفتم کلاس دلم نمیخواد غیبت کنم...چشمام تقریباً تار می دید.استادم از سرعت یادگیری ام راضیه و میگه استعدادم خوبه ولی ازینکه تمرینم کمه شاکیه!...بعد از کلاس حالم بدتر شد علاوه بر سردرد فشارم هم افتاده بود و به زور خودمو رسوندم خونه...بی خیال رژیم غذاییم شدم و یه دل سیر کوکو سبزی خوردم...

این سردرد لعنتی وقتی میاد سراغم خیلی به هم می ریزم.دیگه مسکن و روشهای معمول افاقه نمی کنه.خمیر دارچین و لیمو ترش هم بی فایده بود! حاصلش پوست تحریک شده و قرمز پیشونی م بود که حالا حالاها اثرش به جا میمونه.

سه تارمو برداشتم و درس های کلاس رو مرور کردم...بعدش  2 تا ژلوفن دیگه و یه لیوان چای و مسواک نزده رفتم سر جامو و پتو رو کشیدم روی سرم...نمی دونم چقدر طول کشید تا خوابم برد...

دیدمت ایستاده بر درگاهی از نور...با دست های سبز و نورانی ...از شدت نور پلک ها رو به سختی باز کردم...دلم خواست بیام به سمتت...اما انگار فلج شده بودم...نمیتونستم روی پاهام بایستم...حتی نمیتونستم صدات کنم...انگار هیچ صدایی از دهانم خارج نمیشد...فریاد می زدم اما نمی شنیدم...ولی تو می شنیدی...

بی اختیار از ناتوانی خودم به گریه افتادم...جلو آمدی و به مهربانی دستی بر سرم کشیدی...وبی هیچ حرفی در سکوت رفتی...من همچنان گریه می کردم که از خواب پریدم....

مامان کنار تخت نشسته بود و دستم را نوازش می کرد...خیس عرق بودم...اینبار در بیداری هق هق  می کردم...

صبح شده بود تمام تنم درد می کرد...بی خیال رژیم لعنتی ام شده ام...به جای 10 گرم پنیر! یک چهارم قالب را با گردو روی نصف نان لواش پخش می کنم و لوله می کنم...چای لیوانی ام را به جای کشمش! با دو پیمانه شکر شیرین می کنم...

اصلاً چرا باید رژیم بگیرم؟!...بی خیال اندام خوب...بی خیال همه ی آنچه که خوشی های لحظه ای منو ازم می گیره...

حوصله ی سر کار رفتن رو ندارم...با تاخیر می رسم شرکت...انبوه پرونده های تلنبار شده روی میزم اعصابمو به هم می ریزه...میذارمشون کنار...امروز حسش نیست...دلم میخواد بعداز ظهر رو با دوستم برم سینما...بعدشم بریم کافه...

شاید کمی هم قدم زدیم...حوالی هیچ!

فرنوش

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 9:54 ] [ ] [ ]
با قیافه عبوس و در هم رفته کنجی نشستم و غرغر می کنم ... به زمین و زمان ناله و نفرین میکنم . این مدت بدترین اتفاقات رخ داده ...بعد ز میزنم به دوستی و اصرار که باید ببینمت ! میرم که شاید بار غم هام سبک بشه .

بعد از مدتها ناخودآگاه جلوی نشر مرکز سبز میشم ! خوشحال با دوست عزیز وارد میشم و توی فضای کوچیک کتابفروشی شاد و خوشحال قدم میزنم و چند تا کتاب میخرم که روحم تازه بشه ، اما درونم هنوز آشوب و غوغایی به پاست ...دوست جان سکوت کرده و حرکات و رفتارهای منو تماشا می کنه ...

ساعت حدود ده شب...توی ماشین نشستم و بعد از دو ساعت تفریح و خرید همچنان غر دارم اما سعی میکنم به روی خودم نیارم  ...دوست جان سکوت کرده اما قیافه اش ناراحته ! میگم چی شده؟ من ناراحتم چرا تو قیافه ت اینطوره ؟ بعد انگار که منتظر باشه منفجر میشه و.....

سکوت کردم و گلوله های اشک بی اختیار از چشمام سرازیرن!

گوش شنوا !! عجب !! تا وقتی شاد و خوشحالی تحملت خیلی شیرینه اما به لحظه تغییر حالت و نارضایتیت همه چیز عوض می شه ...بدی رو حتی به ساعتی تحمل ندارن ......

الان

چند روز میگذره و من تنها دارم به فکر خوردن آرامبخش و انزوا و سکوت و تنهایی فکر میکنم .

فکر می کنم اینطور برای همه بهتر باشه ...دیگه کسی از من توقعی نداره ....

 

مونیکا

[ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ] [ 15:16 ] [ ] [ ]
به اتفاق همکاران رفته بودیم ماموریت ،...یکی از دوستان صمیمی همسر سابقم که البته مدعی بود بیشتر رفیق منه تا اون! توی اون شهر ساکنه...

از اونجایی که متاسفانه یا خوشبختانه خاطرات مخصوصا اون تلخ ترین هاشون خوب به یادم می مونه...یادم میاد که دو سال پیش وقتی این اتفاقات برای من افتاد و بی وجود گذاشت و رفت...همین دوست محترم! که نمی دونم از کجا به گوشش رسیده بود ماجرا!...به من زنگ زد و طوری صحبت می کرد انگار خوب میدونه که چطور میشه (ع) رو سر عقل بیاره و هر روز به من زنگ می زد و راهکارهای مختلفی ارائه می کرد و اونقدر مطمئن بود از نتیجه که من بدبخت از همه جا بریده هم که انگار تو خواب بودم و این ماجرا برام اتفاق افتاده بود چشم بسته به حرفاش گوش می دادم...باور کنید خیلی دردناکه! وقتی حسابی ناامید شدی از همه چی و مستاصل موندی که چی کار کنی...یه نفری که بهش اعتماد داری و ممکنه بتونه کاری برات کنه میاد پیشنهاد کمک میده و بعدش یه دفعه خودشو کنار می کشه و عذر خواهی می کنه که ببخش من نمیتونم کاری برات کنم!!!!

اون لحظه حس اون آدمی رو داشتم که طناب دار دور گردنشه و چهارپایه زیر پاش و تو اون حال یه نفر میاد در گوشش زمزمه می کنه که : شاید بتونم کاری برات بکنم...نترس!، یه کمی دلت گرم میشه و تا میای نفس بکشی یهویی چارپایه رو از زیر پات می کشن!...و تو اون چند ثانیه که وقت داری تا مردن، چه حالی داره آدم؟!!! من دقیقاً  همون وضع رو داشتم!

حالا همه ی اینا رو گفتم تا برسم به اینجا که: خبر حضور من و همکاران تو شهر اون دوست! به گوشش رسیده بود و به من زنگ زد و اصرار که یه شام یا ناهار باید بیای خونه ی ما.بهش گفتم که برنامه م  دست خودم نیست اما یه شب بعد شام یه سر می زنم و طبق قولی که داده بودم غروب که برگشتیم هتل و شام خوردیم یه آژانس گرفتم و تو مسیر یه هدیه ی کوچولو هم برای دخترش خریدم  و راهی منزلشون شدم.

گرم گفتگو راجع به کار بودیم که اون دوست! بی مقدمه برگشت گفت: راستی! رفیقت زنگ زد بهم!...یه لحظه هاج و واج نگاهش کردم ، ....توضیح داد که:(ع) رو میگم دیگه!!!...موندم چی بگم! رفیقم؟!!

منتظر عکس العمل من بود و چون چیزی ندید اضافه کرد که:" گفتش یه اسپورتیج خریدم!...." بازم اون چیزی که می خواست رو در صورت من ندید و اینبار توضیح ضربه ای رو اضافه کرد:" تازه داره ازدواج هم می کنه!".

اینبار کاملا حس کردم چیزی در درونم فروریخت!...برق چشمای اون رفیق! حاکی از این بود که ضربه کاری بوده و درست به هدف خورده!... 

تو راه برگشت به هتل توی ماشین اون دوست! خیلی سعی کردم بغضمو بیرون نریزم...نتیجه اش گوله های شور و درشت اشک بود که روی گونه هام لغزید و منو در هم شکست...

یادمه که موقع پیاده شدن از ماشینش،مطمئن شدم که دیگه هرگز نمیخوام این " نا رفیقان" رو ببینم! و خداحافظی با اون برام یه خداحافظی " ابدی" شد!

اینجا به جز درد و دروغ همخانه‌ای با ما نبود
در غربت من مثل من هرگز کسی تنها نبود
عشق و شعور و اعتقاد کالای بازار کساد
سوداگران در شکل دوست بر نارفیقان شرم باد
هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت
هر کس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت
اینجا مرا تنها گذاشت....

فرنوش

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 15:48 ] [ ] [ ]
...شب بود، چراغها رو خاموش کردم که بخوابم اما خواب تا پشت پلک هایم می آمد و دوباره پر میزد...بی خیال خواب شدم.خودمو رو لبه ی تخت سر دادم تا دستم به کلید آباژور بالای تخت برسه...کتابم همونجا روی پاتختی بود .برش داشتم و ورق زدم.

توی تمام عکس ها یک ابهام انکار نشدنی وجود داشت...یک حالت محو و مه گرفته ...تو بک گراند اکـثر تصاویر  حضور مه گرفته ی شخصی احساس می شد که در عین بی وجودی، قابل انکار هم نبود...یک نفری که مواظب همه چیز بود اما یواشکی...یک نفری که  تو تنهایی خودش غرق بود اما این طرف هم دستی بر آتش داشت!...گاهی شاید غصه هم میخورد هم حضورش برای  اینسوتری ها با بی حضوری تفاوتی نداشت...هم بود هم نبود!...

فضای طراحی های من شبیه این عکس ها بود؟!...اون وجود مه گرفته در پس " هیچ" چه کسی بود؟

هرگز فرصت نکردم یا شاید شرم مانعم شد که ازش بپرسم چرا هستی و در همان حال چرا نیستی؟!

درست مثل همین حالا که روبه روی من نشسته ای و از پشت این بخار کمرنگی که رقص کنان از جلوی چشمانم می گذرد، به من نگاه می کنی...با آن دو چشم شفاف روشن!

هرگز هم نخواهم پرسید چرا از من نپرسیدی یا چرا نخواستی بدانی راجب به وجود مه گرفته ات چه فکری می کنم؟!

جواب چرای تو فقط یک کلمه است!:

" جبر زمانه"

همین و دیگر هیچ!

فرنوش

 

[ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 ] [ 15:11 ] [ ] [ ]
از روزی که از خونه مشترک اومدم بیرون تا به امروز که حدود چهار سال می گذره، همیشه به داستان مثبت فکر کردم و سعی کردم به جای ثابت موندن و غم و غصه خوردن به پیشرفت فکر کنم و از خودم و از روزرگام ، بهترینها رو بسازم ... زندگی من به نسبت روزهایی که متاهل بودم خیلی سخت شد ، خودم و فرزندم مثل آواره ها شدیم ، دیگه جایی به نام خونه من ، همسر من و فرزند ما برای من وجود نداشت ، به جاش تا تونستم حرف شنیدم و جفا دیدم ، من تبدیل شدم به ی زن مطلقه و فرزندم تبدیل شد به ی بچه طلاق. به همین سادگی و به خاطر خودخواهی ی مرد... پدر و مادر و برادرهام ازم تا اونجا که ممکن بود حمایت کردن، من درس خوندم ، خونه خریدم، روی پای خودم ایستادم، توی تمام مجالس غم و شادی مثل سابق ظاهر شدم و حفظ آبرو کردم . اما این درد ذره ذره وجود منو خورده و من تنها راهی که داشتم سکوت بوده !!

دوستی می گفت ما از آینده بی خبریم و نمی دونیم چی پیش میاد ، پس ناشکری نکن. من ناشکری نمی کنم ولی نمی تونم واقعیت ها رو ندیده بگیریم. بعضی مسائل هستند که هر چقدر هم اتفاقات خوب برات پیش بیاد، باز ماهیتشون از بین نمیره ....

من هرگز نمی تونم فراموش کنم... من ی زخم ابدی رو با خودم تا لحظه مرگ به همراه دارم و هیچ چیزی نمی تونه واقعیت های تلخ زندگی منو پاک کنه ...

زندگی تجدید شدن و یا حتی روفوزه شدن در امتحانات نیست...برای دردهای سخت و جانکاه زندگی هیچگاه مرهمی نیست...

هیچوقت تغییر نمیکنه ...یک زن مطلقه و یک بچه طلاق هرگز ماهیتشون عوض نمی شه ....حرف زیاده و بغض فراوون ..دردهایی هست که حتی نمیشه بیان کرد ، بعضی دردها اونقدر حقیر و در عین حال اونقدر بزرگن که نمی تونی به هیچکسی بگی ....

زندگی دردناک از اونی بود که فکرش رو میکردم......................................................................................................................................................

مونیکا

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 16:5 ] [ ] [ ]

دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمند

نشسته بر اسب سفید

می اومد از کوه و کمر

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه این دو چشم پر آبم

روزی که بختم وا بشه پیدا بشه اون که اومد تو خوابم

شهزاده ی رویای من شاید تویی

اون کس که شب در خواب من آید تویی تو

از خواب شیرین ناگه پریدم

او را ندیدم دیگر کنارم به خدا

جانم رسیده از غصه بر لب

هر روز و هر شب در انتظارم به خدا

دیدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زرین کمند

نشسته رو اسب سفید

می اومد از کوه و کمر

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

 

مونیکا

[ دوشنبه دهم آذر 1393 ] [ 11:34 ] [ ] [ ]
باران می بارد، زیر باران باید بروم اما گوشه ای می نشینم، انگار پاهایم طاقت رفتن ندارد...

خسته شده ایم من و این تن ، چشمهایم را می بندم تا شاید زیر این قطره ها دیگر باز نشود......

کسی موهایم را نوازش می کند... چشمهایم را آرام باز می کنم ......پسرکی بالای سرم ایستاده ،چهره آشناست، اما نمی شناسمش.......

خم می شود و در گوشم نجوا می کند: ایمانت را بر باد دادی؟ چه کسی از سرنوشت و فردای خود می داند؟ ایمانت ضعیف بود مونیکا...بلند شو... شاد باش.....زندگی کن ......

از شدت خستگی چشمانم بسته می شود......صداهایی گنگ از دور به گوش می رسد...میخواهم بپرسم پسرک چه شد؟ اما دهانم خشک است،...صدایی میشنوم: برگشت، نفس می کشه....

مونیکا

 

[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 9:8 ] [ ] [ ]
همونطور آروم چای م رو مزه می کردم و به حرفاشون گوش میدادم...اما هیچی متوجه نمیشدم...فقط به    او    فکر می کردم...همیشه نگران بودم که نکنه وسط این مات بودنم ازم بخواد توی بحث شرکت کنم یا نظرمو بگم!

بعد از چای دوباره برمیگشتیم سر کار...وقتی با قدمهای موقرش نزدیک من میشد، قلبم اونقدر تند میزد که همه ش نگران بودم نکنه اونم صداشو بشنوه!   آروم نزدیک می شد و سرشو خم میکرد روی کارم و دستشو به علامت گرفتن قلم مو بالا میاورد و من قلم مو رو تسلیمش می کردم و جامو هم بهش میدادم...بی هیچ حرفی کارمو اصلاح میکرد و دوباره قلم مو رو بر میگردوند و آروم از جا بلند میشد و ازم دور میشد... اما بوی ادکلن تلخش روی دسته ی قلم مو ذهنمو درگیر می کرد...

این مرموز بودن احساسی که بینمون جاری بود رو دوست داشتم، نه من و نه   او    هیچکدوم چیزی رو ابراز نمی کردیم اما نیروی عجیب و غیر قابل انکاری ما رو به سمت هم می کشید...

همزمان با کلاس های آتلیه، جهاد دانشگاهی دانشگاه...کلاس های طراحی و نقاشی رو با   او   برداشته بودم...آذرماه بود و داشتیم کارها رو جمع بندی می کردیم که برای روز ژوژمان ارائه بدیم.طرح های زیادی کشیده بودم و یه روز بعداز ظهر که تنها توی دفتر نشسته بود ازش اجازه گرفتم تا کارها رو ببرم ببینه...با روی باز استقبال کرد و و قتی طرح ها رو بررسی می کرد روی هر کدوم مدت زیادی مکث می کرد و دقیق می شد...وقتی همه رو با دقت بررسی کرد، بلند شد و از قفسه ی کتابها یک کتاب عکاسی به دستم داد و گفت: فضای کارت به این عکس ها خیلی نزدیکه شاید بتونی ایده بگیری ازشون...

ادامه دارد...

فرنوش

[ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 ] [ 9:40 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

دو سرگذشت واقعی!
اینجا وبلاگ دو تا دوست قدیمیه که هردو شوهرهاشون بهشون خیانت کردن....
هردو مینویسن تا غم هاشون رو سبک کنن و بتونن یه زندگی خوب و جدید رو تجربه کنم ...
شاید بی شوهری توی سی و اندی سال کمی سخت باشه اما تجربه متفاوت از زندگی توی این سن و سال خیلی جالب و شیرینه....
fa و mon
(فرنوش و مونیکا)
موضوعات وب
امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس