به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...
(در راستای خیانت !) 
قالب وبلاگ
2
سه هفته میگذشت و هیچ خبری از سعید نبود . حتی از دوست معرف هم خبری نبود . دیگه تصمیم گرفتم همه چی رو از فراموش کنم و خودم رو عذاب ندم .چهارشنبه شب بود. طوفان بدی شده بود و من و کارن تنها بودیم. کارن ترسیده بود و من داشتم به گذشته های تلخ فکر میکردم و به خاطر وضعیتمون غصه می خوردم . موبایلم زنگ زد بنفشه بود. قلبم بدجوری به تپش افتاده بود .سعی می کردم خودم رو معمولی نشون بدم تا اینکه بنفشه با حالتی موذیانه پرسید: چرا از بابک و نظرش راجع به خودت هیچی نمیپرسی!! افتادم به من و من کردن . نمیدونستم چی باید بگم . با حالتی پر از غم که نمیتونستم پنهان کنم گفتم خب اون باید حرفی میزد نه من. گفت: فردا شب رو هماهنگ کن بریم بیرون بابک هم میاد . نمیدونستم چه جوابی باید برم . چرا باز همه چیز بهم ریخته بود. با حالتی که مطمئن بودم بنفشه باور نمیکنه گفتم فکر نمیکنم بتونم بیام . احتمالا کارن پیش منه. بنفشه خندید و گفت : بهونه نیار . فردا شب خودم ساعت هشت با بابک میایم دنبالت. نمیخواد ماشین بیاری . بعد هم بدون اینکه منتظر جواب بمونه خداحافظی کرد .

داشتم دیونه میشدم . پس سعید چی؟ یعنی بنفشه و بابک متوجه نشده بودند؟ یعنی فکر من اشتباه بوده؟ یعنی سعید اصلا از من خوشش نیومده بود؟ وای که من چقدر کند ذهن بودم؟ حالا به بابک و بنفشه چی بگم؟

با فریاد و گریه کارن به خودم اومد. گریه میکرد و گرسنه ش بود. با فریاد میگفت: چرا هر چی میگم گشنه م  جواب نمیدی... با عجله به آشپزخونه رفتم تا برای کارن شام بیارم . سعی میکردم فکرم رو متمرکز کنم و نتیجه گیری کنم اما نمی تونستم ....

مونیکا

[ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 15:27 ] [ ]
1
توی بالکن روی زمین چهارزانو میشینم . نسیمی خنک روشن کردن سیگار رو سخت میکنه . پرده اتاق توی بالکن پرواز میکنه .سیگار رو روشن میکنم و پک های کوتاه و عمیقم شروع میشه .دستی به برگهای شمعدونی     می کشم و به ماشین های توی خیابون که با سرعت رد میشن نگاه می کنم .زمان هم برای من همینقدر سریع گذشت اما مثل این ماشین ها محو نشد...موبایلم زنگ میزنه . سعید برای کنسرت فردا یادآوری میکنه. میپرسه باز توی بالکن نشستی؟ میگم آره .

-سیگار که نمی کشی؟

-نه!!!

-مراقب ریه هات باش.

قطع میکنه و من اولین روز دیدار رو توی ذهنم تصور میکنم . سفره خونه لانه کبوتر!

قرار بود من و بابک با هم آشنا بشیم و بابک چون میخواست تنها نباشه سعید رو همراه خودش آورده بود ...

اولین نگاه مستقیم برای عاشق شدن کافی شد. بابک وقتی نگاه های مارو دید سکوت کرد و میدون رو به سعید واگذار کرد .آخر شب بعد از سه ساعت قلیون کشیدن موقع خداحافظی وقتی با بابک دست میدادم بیهوش شدم و سعید شد فرشته نجات .اگر از پشت منو نگرفته بود فقط خدا میدونه چه بلایی سر من اومده بود . وقتی هوش اومدم توی اورژانس بودم و دستام تو دست سعید بود ....

 

مونیکا

[ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 16:23 ] [ ]
این اردیبهشت ماه برای من نمیدونم چرا اینقدر عجیب شده . پر شده از اتفاقات عجیب دوست داشتنی اما رها!!!

نمیدونم چرا اینجوریه ...شاید من آدم عجولیم اما از اینکه منظورها رو درک نکنم بدم میاد . از روی هوا موندن اصلا خوشم نمیاد ............

فقط دعا میکنم زودتر همه چیز مشخص بشه هرچند خیلی از سکوت ها نشونه پایان ی قصه ست .....

مونیکا

[ یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 15:19 ] [ ]
دیروز رو مرخصی گرفتم که به 1001 کار مانده ام برسم! اما فقط 2 تا از کارها انجام شد و مابقی همچنان رها شده باقی ماند! 

دیروز با یه حساب سرانگشتی متوجه اوضاع وخیم مالی این ماه شدم!

قبض تلفن، هزینه ی تعویض روغن ماشین،پرداخت هزینه ی بیمه سالیانه ی ماشین ، پرداخت چندتا قسط رنگارنگ و.... چند روز پیش که دوست فیلسوفم می گفت:" امسال پول ندارم برم نمایشگاه کتاب خرید کنم." توی دلم گفتم:" وا!...مگه میشه؟؟" ( فیلسوف جان! می دونم به اینجا سر می زنی...اگه یادت باشه تعجبم رو حضوراً هم اعلام کردم!دی:) اما الان می بینم که بله میشه!!

خدا کنه این ماه زودتر به خیر بگذره!

امروز ساعت 4 صبح با زنگ ساعت موبایلم بیدار شدم که یه کمی مطالعه کنم ولی به طرز وحشتناکی خواب منو با خودش برد! تازه خواب که چه عرض کنم؟! ازون رویاهای نصفه نیمه ی سور رئال!....

چهارشنبه ست و دلشوره دارم هرچند به رختشویخانه ی دائماً فعال درونم ! عادت کرده ام!!!

خدایا " همه چی" رو به خودت می سپرم...." همه چی"

لیلی

[ چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 9:38 ] [ ]
بالای تپه های شیان کنار هم نشستیم و تهران رو نگاه میکنیم . صدای چند تا گنجشک شده موسیقی متن داستانمون. دلم میخواد براش داستان بگم ، از روزهای سخت زندگیم .از تنهایی از غم ها . از فرشته هایی که اومدن توی زندگیم و از آدم های سیاه . اما سکوت میکنم .گاهی حس میکنم ندونستن براش بهتره ... اینطور شاید آرامش بیشتری داشته باشه . دلم نمی خواد غمهام حتی ذره ای آزارش بده ...

از خاطره ای میگه و صدای خنده مون فضا رو پر میکنه ...بی توجه به چند نفری که کمی دورتر نشستن با هم ادامه می دیم و باز هم میخندیم ... خنده ها که ته میکشه توی آغوش می کشمش و بی توجه به اطراف می بوسمش. به این بوسه های مکان های عمومی دیگه عادت کرده و غری نمی زنه ...

باد کمی شدید تر شده ... با عجله بساط چای و شیرینی رو جمع می کنه ، بلند میشه و دستش رو به طرفم دراز می کنه و میگه بلند شو پیرزن! در جواب قربون صدقه قد و بالاش میرم . میگه :شادی دیگه بسه مامان . پاشو بریم که کلی کار دارم ...دستشو میگیرم و از دیدن دست های مردونه ش که هنوز برای من کوچیکه لذت میبرم و خدا رو به خاطر داشتن پسرکم شکر میکنم ....

 

مونیکا

 

[ یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 11:5 ] [ ]
جمعه غروب که میخواستم دخترک رو بعد یه دیدار 48 ساعته ببرم خونه ی پدربزرگش دلم بدجوری گرفته بود...دل کوچیک دختری هم گرفته بود...کلی با هم حرف زدیم و بهش نوید آمدن روزهای خوش و خرمی رو دادم که باید منتظر رسیدنش باشیم...موقعی که در آسانسور  رو داشتم می بستم که بره بالا دخترک صدام کرد و دوباره همدیگه رو تنگ در آغوش کشیدیم و بوسیدیم و رفت....

وقتی ازش جدا شدم دلم به شدت گرفته بود..به دوستی زنگ زدم و وقتی حالمو فهمید گفت بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم ...رفتیم توی یه پارک کمی نشستیم و حرف زدیم و دوستم آرومم کرد و با حال خوشی راهی خونه شدم.

در رو که باز کردم دیدم مادرم داره با لحن ناراحتی با کسی تلفنی صحبت می کنه...با دیدن من به کسی که اون طرف خط بود گفت: خودش اومد...اجازه بدید...که طرف گوشی رو گذاشته بود .معلوم شد مادر ((ع)) بوده! 

شماره شونو گرفتم که ببینم چی شده؟! مادر(ع) گوشی رو برداشت و با لحن زننده و تندی گفت: چیه؟! چی میخوای؟.....همینطور لال موندم! که یه دفعه برگشت بی مقدمه گفت: من دیگه بچه ی تو رو نگه نمیدارم...می فهمی؟ به من ربطی نداره!...من مادر بزرگ خوبی نیستم؟! هان؟؟؟...هاج و واج مونده بودم که چی شده که مامانم با ایما و اشاره بهم حالی کرد که طرف قاطی کرده!...آخه این دفعه ی اولش نبود...بارها و بارها این رفتار نامعقول رو ازش دیده بودم...

اصلا نمیذاشت دهنمو باز کنم و حرفی بزنم!...گفت  و گفت و گفت ...بعدم فحش داد و نفرین کرد و قطع کرد!

هرچی شماره شو می گرفتم دیگه بر نمیداشت...بعد 10 بار زنگ زدن بالاخره برداشت و گفت: من با تو حرفی ندارم! ...گفتم گوشی رو بدید به دخترم!...شروع کرد به نفرین...طاقتم تموم شو و با داد بهش گفتم: واگذارتون به خدا....واگذارتون کردم به خودش که برحقه...گوشی رو قطع کرد...هرچی زنگ زدم دیگه بر نداشت...

نتونستم با دخترکم حرف بزنم ...دو شب بعدی رو کابوس دیدم...مادرم که حال زارمو دید با ((ع)) تماس گرفت و جویای حال دخترک شد که اونم چرت و پرت جواب داده بود و گفته بود: من میخوام برم از ایران و دخترک رو هم می برم!!! می دونم که حرف مفت زده چون سربازی نرفته و پاسپورت هم نداره! ولی بلوف زیاد می زنه...

دیروز دوباره از مامان خواهش کردم بهشون زنگ بزنه که جواب ندادن!...به (( ع)) زنگ زد اونم گفت خب حتماً رفتن بیرون. مامان ازش خواست به دخترک بگه یه تماس بگیره .دیشب تا ساعت 11 منتظرش بودم اما هیچ خبری نشد!...

فردا موعد دیدارمونه نمی دونم میتونم دخرمو ببینم یا نمیذارن!؟

با اینکه خیلی ناراحتم و یاد دخترم که میفتم انگار سرم داغ میشه و چشمام پر از اشک، ...اما زندگیمو به هدفی گره زدم که میخوام بهش برسم و میدونم که راه نجات خودم و دخترم به هدفم بستگی داره...

همچنان ادامه می دهم......"یا حق"

لیلی

[ سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 9:12 ] [ ]
سال 93 با همه ی بدی ها و خوبی هایش گذشت و اکنون در نیمه ی فروردین 94 همچنان شروع سال جدید را به یکدیگر تبریک می گوییم.

من هم به سهم خودم امیدوارم که سال 94 سالی سرشار از موفقیت و شادکامی و سلامتی باشه برای همه ی دوستانم.

سال جدید رو با اهدافی آغاز کردم که مزه مزه کردنشون توی ذهنم حال خوبی داره و امید دارم که با سعی و تلاش خودم و لطف خداوند به این اهدافم دست پیدا کنم.

همه ی دوستانی که منو میشناسن و به خونه ی مجازی من سر می زنن میدونن که من شغلم و شرکتی که همچنان توش مشغول به کار هستم رو دوست ندارم ولی برای امرار معاش فعلا چندان بد هم نیست علی الخصوص که انرژی و تمرکزم رو روی کار دیگه ای صرف می کنم که فعلا برام صرفه ی مالی نداره ولی از لحاظ روحی خیلی خوبه و دوستش دارم. تصمیم گرفتم ادامه ی تحصیل بدم و  در حال برنامه ریزی هستم و انشالله به زودی به شدت سرم شلوغ خواهد شد.

فعلا در حال خالی کردن انباشتگی های دور و برم هستم...هم مادی و هم ذهنی ...

پیش به سوی روشنایی...

لیلی

 

[ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 12:1 ] [ ]
از تاکسی که پیاده شد موبایل داخل کیف شلوغش زنگ میخورد،...با شتاب کیف را زیر و رو می کند...بالاخره گوشی را پیدا می کند اما دیگر زنگ آن قطع شد..میس کال از فیلسوف است...شماره اش را می گیرد...صدای فیلسوف ازانسو به گوش می رسد.

فیلسوف: سلام، کجا ببینمت؟

دوست: همون جای همیشگی...همون " کافه بده!" خوبه؟

فیلسوف: باشه.من 7 میرسم 

دوست: باشه.می بینمت.

ساعت 7 غروبه...منتظر فیلسوف جلوی شهر کتاب ایستاده...فیلسوف با همان آشفتگی همیشگی ش از راه میرسه...سوار تاکسی میشن...

فیلسوف خطاب به راننده تاکسی:" آقا لطفا 200 متر جلوتر ما پیاده میشیم." راننده توی آینه سری به نشان تایید تکان می دهد..ترافیک سنگینه...با آن حرکت آرام و کند کمی جلوتر راننده می گوید: " جناب! اینم 200 متر جلوتر ازآنجا که گفتید.".فیلسوف مردد به بیرون نگاه می کند:" نه...اینجا نیست...شاید 400 متر جلوتر بوده!" راننده هیچ نمی گوید و ادامه می دهد...گوشش آن عقب جامانده است ...دوست خطاب به فیلسوف می گوید:" انگار آنجا باشد!" راننده توی آینه نگاه می کند با نگاه پرسشگری که انگار منتظر کسب تکلیف است!

دوست متوجه نوع نگاهش می شود و خطاب به او می گوید:" آقا ببخشید انگار ما توی محاسباتمان دچار اشتباه شده ایم...اما...آهان...همانجاست... و با انگشت مغازه ای را نشان می دهد". راننده لبخندی می زند و می ایستد.

ورودی پاساژ چند پله میخورد به طبقه ی پایین.درست پای پله ها سمت راست " کافه" قرار دارد.فیلسوف می گوید:" کافه بده!" از بس که  کافه ی بدی  است!

در را باز می کنند صدای جیرینگ جیرینگ قطعات فلزی که با در برخورد می کند و از سقف آویزان است دختر کافه چی را متوجه آنها می کند...فیلسوف و دوست وارد فضای پر از دود سیگار می شوند...دختر کافه چی و پسر جوان که کافه دار است با آنها به گرمی سلام و احوالپرسی می کنند...دوست و فیلسوف میز گردی که درست وسط آنجاست را می بینند و همانجا می نشینند.دختر کافه چی منو را به دستشان می دهد...

فیلسوف: قهوه؟

دوست: شیک!

فیلسوف : شیک شکلات

دوست: من نسکافه...ولی بذار ببینیم شیکشان چه جوری است...آب زیپو نباشد! 

دختر کافه چی می آید که سفارش بگیرد.دوست می پرسد که " شیک" هایتان چطوری است؟

دختر می گوید: شما که مشتری ما هستید! و البته این جمله را بلند تر از ادامه اش" خوب می دانید که از کیفیت نمی زنیم!" می گوید.

دوست: پس لطفا دوتا " شیک" بیاورید.یک شکلات برای ایشان و یک نسکافه برای من.لطفا شکر اضافی هم نزنید.ممنون.

فیلسوف پوزخندی می زند....بد است! اینجا را می گویم!

میز بغلی شان دختر جوانی ست با مردی که او هم جوان است ولی نه به جوانی دختر شاید 10 سال مسن تر.بلند حرف می زنند و می خندند.دختر کافه چی را وارد بحثشان کرده اند و او هم با آنها می خندد.

پسر جوان کافه دار دو تا لیوان " شیک" روی میزشان می گذارد...حسابی غلیظ است.معلوم می شود برای " جلب رضایت" مشتری اقدام کرده اند و بستنی به مقدار زیاد داخلش حل شده!

دوست می گوید: افکارم مغشوش است و فیلسوف با دقت گوش می کند. هنوز دوست چیزی نگفته اما فیلسوف می خواندش!

دوست: کارهای نصفه نیمه مانده ای که روی میز ذهن رها شده اند خیلی استرس زا هستند!

فیلسوف: یکی یکی باید جلو ببری کارها را...." برشت" را به کجا رسانده ای؟

دوست معذب می شود...این هم یکی از همان کارهای نیمه باز روی میز ذهنش است!... روی صندلی ناراحت کمی جا به جا می شود ...با تک سرفه ای خش صدایش را می گیرد و می گوید: " گالیله" را خوانده ام و البته" ننه دلاور" را اما هنوز چیزی ننوشته ام...نوشتنم در نگرفته است..." در نگرفتن" از اصطلاحات  فیلسوف است. "توی ذهن خنده اش می گیرد ازینکه اصطلاحات فیلسوف وارد فضای کلامی اش شده" فیلسوف می گوید: خب در می گیرد...بنویس...

فیلسوف می گوید: طرحم قبول شده...دوست خوشحال می شود...

" شیک" تمام می شود...ته لیوان پیداست...وقت رفتن است.

روزنه ای از نور ته دل دوست پیداست .

لیلی- ادامه دارد...شاید بنویسمش!

 

 

[ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:52 ] [ ]
بند کیس سه تار را روی دوشش جابه جا کرد . هوا سوز سردی داشت.دکمه ی بالایی پالتو افتاده بود. دو لبه ی پالتو رو با دست چپش محکم نگه داشته بود. با دست راستش هم کتاب سه تار رو لوله نگه داشته بود.

سرمای آن سال به هیچ زمستانی شبیه نبود.هوا سرد سرد نبود ولی مریضی شبه سرماخوردگی بیداد می کرد.

زن قریب به سه ماه بود که سرفه می کرد...سرفه های سوز دار جوری که قفسه ی سینه اش درد می گرفت...پای چشم هایش گود افتاده بود ...علیرغم بیماری طولانی اش ، چشمهایش برق عجیب آن قبل ترها را داشت...چیزی شبیه شور زندگی در دلش می تراوید...گاهی حس می کرد دختر بچه ی پر شر و شوری ست هرچندهمین چند روز پیش 36 شمع روشن روی کیک را فوت کرده بود...

گاهی حسی در دلش می نشست که اشک بر گونه هایش جاری میشد مثل آن روز که دخترک فال فروش با چهره ی سیاه شده و دستان چرکش دامن پالتو ی زن را گرفته بود و التماس میکرد که یک فال بخرد...یا آن صبحی که مرد موتور سواری که دخترش را میبرد مدرسه تصادف کرده بود و افسر با تشدد میگفت که مقصر است و دختر مدرسه ای معصوم به پهنای صورتش اشک می ریخت...در آن لحظه چه فکری از ذهن دخترک می گذشت؟ از اینکه ناظم مدرسه دعوایش کند می ترسید یا دلش به حال پدرش می سوخت یا از ابهت افسر ترسیده بود؟...هرچه که بود پهنای خیس صورتش و آن دو چشم معصوم ، دل زن را به درد می آورد...

گاهی حس می کرد آنقدر شاد است که هیچ کسی در جهان به قدر او شادی نکرده و معنای شادی را نمی فهمد...درست مثل آن روزی که بالاخره توانسته بود از زخمه زدن به سازش صدای موزونی بسازد که لااقل گوشخراش نباشد...

زن دچار احساسات متضادی بود...گاهی چنان شاد....گاهی چنان غمگین....

در دلش گرمایی حس می کرد که می دانست گذراست اما به همان دلخوش بود...دوست فیلسوفش گفته بود در حال زندگی کن بی هیچ فکری از گذشته یا خیالی از آینده...چه خوب بود که فقط همین لحظه رو درک می کرد بی ترس از آینده و یا وهم گذشته...

ادامه دارد....تا ابد این داستان ماست!

لیلی

 

[ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 8:54 ] [ ]
امروز 6 اسفنده ولی هنوز خبری از عیدی و مزایا و سنوات و حقوق نیست!....اوضاع شرکت بدجوری به هم ریخته...

در پی حوادث اخیر ساعت کاری ما یک ساعت به جلو شیفت پیدا کرده...سرم حسابی شلوغه و اصلا انگیزه ی عید و شروع سال نو ندارم....!

لیلی

[ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 12:6 ] [ ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دو سرگذشت واقعی!
اینجا وبلاگ دو تا دوست قدیمیه که هردو شوهرهاشون بهشون خیانت کردن....
هردو مینویسن تا غم هاشون رو سبک کنن و بتونن یه زندگی خوب و جدید رو تجربه کنم ...
شاید بی شوهری توی سی و اندی سال کمی سخت باشه اما تجربه متفاوت از زندگی توی این سن و سال خیلی جالب و شیرینه....
fa و mon
(فرنوش و مونیکا)
موضوعات وب
امکانات وب