به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...
(در راستای خیانت !)
شاید اگر توی اینترنت لایف استایل و life style هردو رو سرچ کنید، مطالب خیلی جالبی رو متوجه بشید

اولین کاری که من انجام دادم ثبت نام توی باشگاه ورزشی بود. هم به سلامتی خودم میرسم هم دیدن چهره های خندون و پر انرژی بهم کمک میکنه و همینطور باعث میشه بیشتر متوجه و مراقب آرایش لباس و ظاهرم باشم.

دومین مطلب تغییر سبک غذایی ام بود. استفاده از سبزیجات رنگی و غذای سالم و مقوی. فکر کردن که امشب چه غذایی درست کنم و تفاوت با همیشه و رنگ و روی جذاب غذاها خیلی برام جالبه .

سومین مطلب اضافه کردن گل و گیاه به محل زندگیمه که باعث میشه کلی انرژی بگیرم. دیدن گیاهان و مراقبت از اونها خیلی در روحیه موثره.

چهارمین موضوع اینه که من همیشه با کمبود زمان توی زندگیم مواجه بودم و همین مطلب خیلی منو عصبی می کرد. حالا با ی برنامه ریزی منظم تر و کم کردن یک ساعت از مدت خوابم اوضاع خیلی بهتر شده و بیشتر میتونم به تفریح و پسرکم برسم .

پنجمین و شاید مهمترین مطلب که شخصی تره اینه که تصمیم گرفتم حتما (البته اگر خدا بخواد) تا اول تابستون برم خونه خودم و زندگی مستقل رو شروع کنم. همیشه ترس از یک سری مسایل خاص توی ذهنم بود که تونستم غولش رو توی ذهنم بشکنم و این تصمیم رو بگیرم و خدا رو شاکرم که پدر و مادرم هم خیلی استقبال کردن و تشویقم کردند.

 

شاید مهمترین قسمت تغییر سبک زندگی این باشه که ذهنت به مسائل جدید زندگیت مشغول میشه و کمتر به موضوعات گذشته و بی اهمیت فکر میکنی و وقتی لب هات خندون باشه انرژی بهتری به دیگران هم میدی. هرکسی میتونه بسته به نوع آرزوهاش و دیدگاه آرمانی اش زندگی اش رو تغییر بده و کمی جسارت به خرج بده و کارهایی رو که دوست داشته انجام بده ، ایده گرفتن از دوستهای مجازی هم خیلی کمک میکنه....

مونیکا

 

 

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 8:52 ] [ ] [ ]
همیشه هر وقت حس های بد به سراغم میومد چند روز بعد با یه اتفاق کوچیک از بین میرفت، اما این بار آخر این حس بد اومد و البته انگار که قصد کوچ نداشت ،بماند که شرایط همه دست به دست هم دادن تا این حس جا خوش کنه...(اوضاع کاریمون بقدری وحشتناک شده که تقریبا همه بچه ها دچار افسردگی شدن و چند تا مشکل دیگه)

تا اینکه چند وقت پیش دوستی، غیر مستقیم پیشنهاد تغییر داد . تغییر سبک زندگی!!!

و برام کلی عکس و ویدیو راجع به موضوع برام فرستاد که مرتبط با مشکلاتم بود....

خب اولش سخته ولی اونقدر همه چی جذابه و حس تازه گی داره که خود آدم کم کم جذب میشه . نشستم و یه سبک جدید از زندگی رو برای خودم تعریف کردم و دیدم اگر بخواد خیلی از مشکلاتم هم با درست فکر کردن حل میشه....

خلاصه کلام که الان حس های خوبی دارم ....فقط امیدوارم مشکل بزرگ دیگه ای پیش نیاد واگرنه خرده مشکل که همیشه هست.

...........................

روز خانواده بر همه مبارک شاد باشید و سلامت

..........................

شاید اینترنت اداره قطع بشه و دیگه نتونم بیام اینجا....امیدوارم اینجوری نشه.

 

مونیکا

 

[ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ] [ 9:14 ] [ ] [ ]
امروز صبح رفتم پارک محله مون برای پیاره روی و ورزش صبحگاهی.دور دوم مسیر رو طی می کردم که ی چهره ی آشنا دیدم!!

یکی از همکارای شرکت دیگه ای که تو نمایشگاه تبریز با هاشون آشنا شدم ی آقای مسن شیرازی و فوق العاده شاد و پرانرژی!  با هم سلام و احوالپرسی کردیم و متعجب که شما کجا و اینجا کجا؟ و تازه متوجه شدیم که تقریباً همسایه ایم! این آدم علیرغم سن و سالش به قدری پر انرژی و شاد و بذله گوست که حد نداره! 

و من متعجبم ازین همه انرژی که خدا در وجود بعضی از بنده هاش به ودیعه گذاشته! خوش به حالشون...

خلاصه تو هر دوری که می زدم با ایشون و لبخند پرانرژی ای مواجه میشدم.

روز کاریمو با انرژی شروع کردم اما خب حیف که آرامش به من نیومده! اومدم سرکار و با جیغ و ویغ های خانم مدیر و استرس همیشگی که ایشون به ما تحمیل می کنن الان که ساعات پایانی کاره بی رمق و سست شدم و لحظه شماری می کنم که زنگ بخوره و فرار کنم!

دارم میرم که فصل تازه ای از آرام بخش های روحی رو شروع کنم...نمی گم فعلن...ی کم پیش بره تا بعد.

فرنوش

[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 10:52 ] [ ] [ ]
 ,امشب تولد برادرزاده م بود.شام منزل برادرم بودیم.تو جمع مهمانها خانواده ای بودن با دختر کوچیکشون که اون بچه فوق العاده شیرین زبون بود و توجه جمع رو به خودش معطوف کرده بود....و مدام پدر و مادرش از شیرین زبونی ها و کارای بامزه ش تعریف می کردن....چقدر بچه با وجود پدر و مادر در کنار هم بال و پر میگیره..امشب اصلا دلم نمیخواست تو این جمع حاظر بشم ...مدتیه که جمع های این مدلی رو دوست ندارم...طاقت دیدن غم رو تو چشمای دخترکم ندارم.اون زمان که دخترکم کوچیک بود و به اتفاق من و پدرش توی جمع حاظر میشدیم چقدر با الانش متفاوت بود انگار اعتماد به نفسش بیشتر بود...امشب خیلی بهم سخت گذشت!...می دونم که به دخترم هم سخت گذشته! الان بغض دارم و خوابم نمیبره...

فرنوش

[ شنبه بیست و ششم مهر 1393 ] [ 0:4 ] [ ] [ ]
سلام.عید همگی مبارک.البته این تبریک رو باید دیروز تقدیم می کردم ولی فرصت نشد به اینجا سر بزنم.

دیروز صبح زود جای دوستان خالی رفتم درکه.هوا عالی بود.ی نمه بارون هم زده بود و دیگه هیچی! منم که عاشق بارونم...بوی خاک بارون خورده حالمو عوض می کنه...خنکای دم صبح و دیدن چهره های بشاش مردم کلی انرژی مثبت به آدم میده...صبحانه رو همون جای همیشگی صرف کردم  و برگشتم پایین. طبق تکنیک تنفسی که مشاور بهم یاد داد، چند تا نفس انرژی زا و قدم زدن زیر بارون خیلی خوب بود.البته تا اثرش چقدر باقی بمونه؟!!!

فعلاً که خوبم شکر خدا. وضع جسمی م هم بهتر شده و البته پیگیر درمانم هستم.

دعای خیر در حق همدیگه رو فراموش نکنیم.

فرنوش

[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ 10:4 ] [ ] [ ]
ضعف شدیدی دارم.چند روزه که دچار مشکلی شدم و سیستم بدنم به کل به هم ریخته.سر درد بدی دارم. دیشب که داشتم سعی می کردم دخترکمو تو آغوشم بخوابونم حرفهایی زد که دوباره زخمهای دلم سر باز کرد و تا صبح نتونستم خوب بخوابم...بهم گفت مامان من بهت احتیاج دارم...بیشتر از پدرم...اونو هم دوست دارما...اما به تو احتیاج دارم...بهش گفتم عزیزم ی کمی دیگه که بزرگتر شدی من خونه میگیرم و میارمت پیش خودم...بهم گفت: مامان من طاقتشو ندارم...هر شب آرزو می کنم که سقف خونه ی پدربزرگم بریزه...بغضی گلوگیر نذاشت تا صبح بخوابم...خدایا التماست می کنم ی راهی برام باز کن ...

یکی از دوستانم که خیلی نگران حالمه مخصوصاً این روزا که هم جسمی و هم روحی بیمارم! برام امشب وقت دکتر مشاور گرفته و برای اینکه مطمئن بشه حتماً میرم! خودشم همراهم میاد...

همیشه شنیده بودم که بهترین مشاور آدما خودشون هستن...اما الان اعتراف می کنم که بدجوری هنگ کردم و نمیتونم به خودم مشاوره بدم...

برام دعا کنید...روزهای تلخی رو پشت سر میذارم.تلخ و البته سخت!

فرنوش

[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 15:41 ] [ ] [ ]
این روزها دلم بدجوری گرفته، هوای دلم پاییزی شده، اما خبری از عاشقی نیست!

غم هایم مثل برگ های پاییزی رنگارنگ بر دلم نشسته و کسی نیست که برایش سفره بگشایم.

پیرمرد محبوب به سفر رفته و نیست که آرامم کند، دیروز عکسش را فرستاده، در کتابخانه ای آن سر دنیا با شلوارک روی میز میان انبوهی از کتابها نشسته ، مینویسم: دلتنگم پیرمرد. می گوید: صبور باش.

نقاش هست اما آنقدر درگیر خودش هست که فرصت نکند حال دلم را بپرسد و گله دارد که چرا حال سرماخورده اش را نپرسیده ام...

این روزها دلم بد جور گرفته ، یاد روزهای مهرماهی یازده سال پیش دلم را آشوب کرده، دلم مانند آن روزها غوغاست، اما به قول معروف این دلهره ها و غوغا کجا و آن کجا...!!!

دوستی میگوید : برو دکتر!! سفره دلت را برای او باز کن و من در اندیشه اینم که چگونه این همه درد را در یک یا نیم ساعت برای دکتر بگویم، تا همه را خوب بشنود و مرا آرام کند. آرام بودن سرمستی و شیدایی می خواهد. شعف و امید می خواهد، نغمه بهاری می خواهد.

داستان درد من ماهها زمان می خواهد . شبها و روزها میخواهد . این برگ های به دل نشسته فرصت می خواهند تا جمعشان کنم و درخت سبز دیگری بروید و گنجشگ ها در بالاترین شاخه اش لانه بسازند و جیک جیک مستانه اشان در دلم شوری به پا کند...

به گمانم آخرین برگ های درخت دلم نیز همین روزها می افتد و زمستانی سخت در دلم آغاز می شود...

زمستان دلم در راه است......................

مونیکا

 

[ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ] [ 9:12 ] [ ] [ ]
همیشه باران که می بارد دلم هوای تو را می کند...

نمی دانم دلتنگ بارانم یا تو؟!

ولی هیچ چیز برایم دلپذیرتر از خیس شدن زیر باران نم نم خیابان ولیعصر نیست!

دست های کرخ شده از سرمایم را با دم دهانت گرم می کنی و بعد دست چپم را با دست خودت داخل جیب پالتو ی مشکی رنگ بلندت می بری...دستم را می فشاری و این یعنی خیلی دوستم داری...

به کم حرف بودنت خو کرده ام...گاهی فقط نگاهی و هیچ کلامی...

قدمهایت را تند می کنی و من را تقریباً به دنبال خودت می کشی...

شکوه می کنم:...آهسته تر عزیزم...لبخند مهربانی به صورتت می نشیند.انگشتانم را محکمتر می فشاری ولی قدمهایت را همچنان بلند بر میداری...می رسیم جلوی ساختمان قدیمی...

کافه ی محبوب من و تو!...پله های گرد قدیمی را در حالی می رویم بالا که تو پشت سرم می آیی بس که راه پله باریک است، تقریباً یک وری می رویم بالا...کنار پنجره ی محبوبم می نشینم و تو روبه روی من...دستانم را در دست می گیری و نگاهت را به نگاهم گره می زنی...بوی باران می آید و خیابان ولیعصر درگیر ترافیک سنگینی شده...

هیچ نمی توانم گفت! نه که حرفی نداشته باشم! نه...در حضور تو سکوت دلچسب تر است...تمام این لحظه ها را رکورد می کنم برای تنهایی ام..

دختر جوان باریک اندامی دو فنجان قهوه روی میز چوبی ما می گذارد...تلفیق بوی تلخ قهوه و نم باران و برگ های خیس چنار...

با قاشقم مشغول حل کردن شکلات داخل فنجان می شوم...تو اما قهوه ات را تلخ می خوری...اصیل و داغ و تلخ...

من مسحور نگاه نجیب و غمگین تو...تو اما مسحور چه؟ ...آرام می شوم...آرام می شوی...باد تندی می وزد...دختر باریک اندام با شتاب مشغول بستن پنجره ها می شود...شمع روی میز خاموش شده...دستانم یخ کرده...دو فنجان خالی قهوه روی میز جا مانده...من تنها نشسته ام...دستانم را با نفسم گرم می کنم ...از تو اما هیچ به جا نمانده...

فرنوش

[ چهارشنبه نهم مهر 1393 ] [ 14:13 ] [ ] [ ]
زمان که میگذره بیشتر و بیشتر مردد میشم!

زندگی خیلی سخته...این مدلشو میگم...تنهایی بار ی زندگی متلاشی رو به دوش کشیدن خیلی سخته...هر بار که دخترک میاد پیشم و میمونه موقع رفتنش تکه ای از وجودمو با خودش میبره...دیگه خوشحال نیستم...تظاهر می کنم که خوشحالم ولی واقعاً خوشحالیم عمیق نیست!

اینکه زندگی خیلی پوچ و گذراست ی ور قضیه است و اینکه همین زندگی پوچ رو باید سپری کرد ی جنبه ی دیگه ی اونه.

امروز صبح که از خونه می زدم بیرون داشتم به این فکر می کردم که دیگه حوصله ی این زندگی رو ندارم!...

تا همین چند وقت پیش چیزهای کوچیکی بود که منو سر ذوق می آورد...الان دیگه همونم نیست!

کاش چشمامو ببندم و باز کنم و هیچی نباشه!!!!

فرنوش

[ دوشنبه هفتم مهر 1393 ] [ 13:58 ] [ ] [ ]
شب پر از برگهای رنگارنگ به خوابم هجوم آورده ...

نقاش در گوشه ای ایستاده و شب را به تصویر میکشد. من همراه او گوشه باغ، قهوه تلخ را شیرین می کنم . پسرکم میان برگهای پاییزی هیاهویی به راه انداخته ...

تصویر من پر از پاییز است اما خالی از غم. اما این خالی بودن لحظه ای بیشتر دوام ندارد...

اشک از چشمانم سرازیر شده و دست نوازشگر نقاش دستمالی پر از گلهای بهاری هدیه میدهد...

این باغ پر از تصویر پروانه هاست ...آهسته و آرام بلند میشوم و به سوی نقاش میرم ...

زنان سیاه چهره سیاه پوش مشغول تماشای قدمهای من ...

تصویرش پر از هیاهوست. نقاش را به آغوش میکشم و گریه سر میدهم. او به کنارم میاید:

او: اینجارو میشناسی؟

من: نه...

او: اینجا باغ من و توست...باغ پروانه ها!

من: نقاش رو می شناسی؟

او: بلی

من : چکار کنیم؟

او: هیچ

من : خسته شدم از این وضع، آزارم میدهند و تو سکوت کرده ای.

او: کاری از دست من بر نمی آد.

من: نجاتم بده. همراه و همدلم باش. با حرفهایت آرامم کن، دست نوازشگر باش. آرام جان.

او: نمی توانم ...کاری از من ساخته نیست . دوست ندارم آزرده شدنت را ببینم اما کاری نمی توانم

من: نجاتم بده....

باد شدید می شود ...برگها به صورتم می خورند ، خون از گونه ام جاری شده و فریاد می زنم : نجاتم بده ، آزارم میدهند...فریادم میان باد نابود می شود....

او در قاب تصویر گم شده است ....

نقاش همچنان خاموش است....

مونیکا

 

 

[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 10:18 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

دو سرگذشت واقعی!
اینجا وبلاگ دو تا دوست قدیمیه که هردو شوهرهاشون بهشون خیانت کردن....
هردو مینویسن تا غم هاشون رو سبک کنن و بتونن یه زندگی خوب و جدید رو تجربه کنم ...
شاید بی شوهری توی سی و اندی سال کمی سخت باشه اما تجربه متفاوت از زندگی توی این سن و سال خیلی جالب و شیرینه....
fa و mon
(فرنوش و مونیکا)
موضوعات وب
امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس