به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...
(در راستای خیانت !)
یک دوست عزیزم امروز راهی کربلاست.دیروز اومد و ازم خدافظی کرد.اشک تو چشماش جمع میشد هرموقع اسم حضرت ابوالفضل رو به زبون میاورد.راستش به حالش غبطه خوردم! با دل شکسته داره میره و قطعا جواب میگیره.خودش که می گفت دارم میرم با امام حسین و حضرت ابوالفضل معامله کنم.دل داده ام.....

دارم میرم سرکار.امروز یکی از شلوغترین روزای کاری میتونه باشه.سه تا گزارش متفاوت و کامل باید ارایه کنم.

ایشالا برای همگی و خودم روز بسیار خوبی باشه.

فرنوش

[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ 7:27 ] [ ] [ ]
گاهی اوقات اتفاقات کوچیک، لبخندهای کوچیک اما عمیقی رو به انسان هدیه میده که شاید مرهمی بسیار خوب برای دردهامون باشه...

صبح که از خواب بیدار شدم و توی تاریکی خونه راه می رفتم یهو پسرکم رو دیدم که ایستاده و دستش رو زیر چونه زده، ترسیدم اما خندیدم. میگم : اینجا چی کار میکنی؟ چرا بیدار شدی؟ میگه : فکر کردم چرا برق اتاقت روشنه؟ میگم: دارم میرم اداره مامان.
-یعنی الان صبح خیلی زوده ؟

و این مکالمه تا لحظه آخر و بوسه های شیرین پسرکم ادامه داشت...

درسته!! خوشبختی همین بوسه ها و لبخندها و همین مکالمه های ساده ست ...

زندگیتون پر از خوشبختی....

 

پی نوشت:

دوست عزیزی همین الان داره میره اتاق عمل...لطفا براش دعا کنید. ممنونم

 

مونیکا

 

 

[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ 6:40 ] [ ] [ ]
سلام.باورتون شاید نشه که این سفر 6 روزه چقدر منو دلتنگ شهر و دیار خودم کرده بود...راستش برای خودم هم عجیب بود...

تبریز شهر قشنگیه ولی عجیب حس غربتو به من منتقل کرد! شاید دلیلش این بود که زبان ترکی بلد نیستم! و تو این شهر مردم تعصب عجیبی روی زبانشون دارن! و این تعصب تا جاییه که وقتی یه مسافر غریب می بینن باز هم اصرار به گویش به زبان خودشون دارن! البته که همه ی مردمش اینطوری نیستن اما هر کی به پست من خورد ازین ماجرا مستثنی نبود!

نکته ی دوم اینکه توی این شهر به این بزرگی مغازه ی میوه فروشی بسیار نادر و کمیابه! ولی تا دلتون بخواد آبمیوه و بستنی فروشی هست و اونجا بود که متوجه تفاوت قیمت فاحش آب طالبی در تبریز با تهرا ن شدم! بادوستم رفتیم آب طالبی بخوریم یکی ی لیوان جلومون گذاشتن به اندازه ی ی پارچ! به قیمت 3000 تومن!

داروخانه و عینک فروشی هم بسیار زیاد بود...!

فقط اینجا ی تناقضی شکل گرفت که: مردم این شهر که آب هویج بستنی زیاد می خورن پس چرا چشماشون ضعیفه که در پی اون اینهمه عینک فروشی داشته باشن؟!(دی:)

روز اولی که ما رسیدیم تبریز، جا نداشتیم. از فرودگاه ی تاکسی گرفتیم و تو سطح شهر شروع کردیم به جستجو!...دریغ از ی هتلی که جا داشته باشه...

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 ] [ 16:44 ] [ ] [ ]
این روزها مثل همه روزها می گذرد . اما دست و دلم به زندگی نمی رود. این روزها تمام غم های داشته و نداشته ام میهمان دلم هستند. همه لب برچیده و گوشه دلم کز کرده اند و من هم گوشه اتاقم تنها نشسته ام ....
 آفتاب من چرا طلوع نمی کند؟؟؟

مونیکا

 

[ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 ] [ 14:10 ] [ ] [ ]
دیشب طبق معمول همه دورهمی هایی خانوادگی مون داشتیم بحث میکردیم . این بار موضوع بحث این بود که نقش ژنتیک روی انسان موثرتره یا تربیت ؟؟ 

هرکسی عقیده ای داشت و بعد هم مشخص شد طبق آخرین حرف های دانشمندان ژنتیک 60% و تربیت 40% نقش داره. اما میون بحث هایی که رد و بدل شد یه حرف خیلی برام جالب بود که باعث شد بقیه بحث رو متوجه نشم. دوستی که از قضا روانپزشک هم هست می گفت: احساس بدبختی میون دو عده از افراد خیلی شایع تره :

1) افرادی که همسایه پولدار دارند!!

2) زنان بیوه.

وقتی این حرف زده شد، به شدت به فکر فرو رفتم که واقعا زنان تا چه اندازه حساس اند، و اینکه شریک زندگیشون رو که از دست میدن حس بدبختی دارن، در صورتیکه آقایون از این قضیه اونقدر رنج نمیبرن. البته جای گله ای وجود نداره و این موضوع به آفرینش انسان مربوط میشه... اما با خودم فکر کردم که باید از این زن بودن غمناک بود یا شاد.
 اینکه احساسات اینقدر در وجود زن قوی شکل گرفته باید مایه مباهات باشه یا اینکه باید غصه خورد که چرا زن هم مثل مرد نمی تونه راحت و بی خیال زندگی کنه...
البته تمام حرف ها موضع نسبیت رو دارند و شاید آقایونی هم باشند که احساساتشون از خیلی از خانوم ها قوی تر باشه ...

مونیکا

[ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 ] [ 8:50 ] [ ] [ ]
هفته پیش امتحان داشتم . 89 نفر شرکت کننده بودیم . آزمون خیلی خیلی سخت بود. فقط 29 نفر تونستیم قبول بشیم و من جزء قبولی ها بودم .خلاصه جلسه بعد اعلام کردند که آزمون از نظر سطح سوالات استاندارد نبوده و خیلی سخت بوده و اعتراض رو اعلام کردند. دیروز مردودین امتحان مجدد داشتند. امروز وقتی نمرات بچه ها رو دیدم هم براشون خیلی خوشحال شدم و هم راستش کمی ناراحت برای خودم !!

تفاوت نمره ها عجیب بود، اکثرا با نمره کامل پاس شده بودند و متوجه شدم آزمون این بار خیلی خیلی راحت بوده.

اما در این میوووووووووووووون:

خانومی بود که توی مدت دوره باهام صمیمی شده بود و همیشه کنار من می نشست و مرتب هم توی کلاس میخندد و میگفت : مونیکا نابغه کلاسه!! من باید اینجا کنارش بشینم تا یاد بگیریم ! و همه بابت این حرف ها میخندیدند و این موضوع کلی توی کلاس سوژه شده بود...

روز آزمون اول زنگ زد و گفت : من حتما میافتم و آزمون سخت بوده و...

و افتاد ...

دیگه سر کلاس ها هم حاضر نشد، هرچی هم تماس میگرفتم جواب نمیداد.

تا اینکه دیروز خودش زنگ زد و گفت دیگه کلا انصراف داده چون مطمئنه که از عهده اش بر نمیاد !! اما از اونجایی که بنده مشاور خوبی هستم!!!! کلی نصیحتش کردم که حتما برو و آزمون بده و شک نکن که قبولی!

امروز بعد از این که نمرات بچه ها رو اجمالی توی سایت دیده بودم و کمی هم لجم گرفته بود که نمرات گروه دوم یعنی مردودین آزمون اول خیلی بیشتر از ما شده و داشتم اندکی هم حرص میخوردم ، موبایلم زنگ خورد .

دیدم همون خانومه ، خیلی خوشحال بود و میگفت نمی دونم باید با چه زبونی از تو تشکر کنم . چون تو باعث شدی من امیدوار بشم و تصمیمم رو عوض کردی و مجبور شدم آزمون بدم .خلاصه کلام حدود نیم ساعتی تشکر کرد...

بعد از این که قطع کردم دیگه حتی او اندک حرص خوردن هم توی وجودم از بین رفت و خوشحال خوشحال بودم!!!

خوشحال از بابت اینکه حداقل تونستم به یک نفر کمک کنم !!!

و مشاوره ام جواب مثبت داد!!!

 

مونیکا

پی نوشت: بابت دفتر مشاوره دیگه باید داستان رو جدی بگیرم!

 

[ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ] [ 15:21 ] [ ] [ ]
امروز ساعت حدود شش و نیم صبح توی خیابون وقتی حجم ماشین ها از پشت چراغ قرمز شروع به حرکت کردند، پسر نوجونی  چرک و سیاه با لباسی مندرس و پای کاملا برهنه از جلوی من رد شد، نگاهم با نگاهش تلاقی کرد، توی نگاهش جز هیچ چیزی نبود. حس تلخ و غمناکی همه وجودم رو گرفت . پسر هنوز برای اینگونه بودن خیلی کوچیک بود. با خودم فکر کردم حتی اگر این پسر معتاد و خلافکار هم بوده و به این شکل افتاده شاید از بدبختی و بیچارگی بوده ،درسته که میگن سرنوشت هر انسانی دست خودشه و خودش میتونه شرایط رو تغییر بده ولی من عقیده دارم گاهی شرایط برای تغییر بسیار کمرنگ و خیلی سخته ...

یاد دوستی افتادم که از آرمان شهر خیالی خودش میگفت : حکومتی واحد در دنیا وجود داره، انسان ها فقط نام دارند و نام خانوادگی وجود نداره که قومیتی وجود نداشته باشه  و هر انسان میتونه 15 سالگی به بعد اسمش رو خودش انتخاب کنه تا احساس تملک بیشتری به خودش داشته باشه. مقام ،پول و قدرت فقط به واسطه تحصیلات، زمان کار، زمان مطالعه، ورزش و ابتکار به دست میاد. مجازات فقط نقش بازدارنده داره و بس. عشق در آرمان شهر توام با خرد ه و زن به عنوان جنس دوم فرض نمیشه .کمیته خردمندان مسئولیت تعلیم و تربیت رو بر عهده دارند و همه این آرمان شهر و درجه تکامل به واسطه پایش و مانیتورینگ منابع و نهادهای  قدرت و پولی جامعه بدست میاد...

کاش روزی هر چند بسیار بسیار دور این آرمان شهر رنگ حقیقت بگیره و جز خوشبختی چیزی نباشه ...

مونیکا

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 7:58 ] [ ] [ ]
سلام.امروز آ خرين روز نمايشگاهى بود که به خاطرش الان تبريزم.خسته و بي حال با کيبورد مشکل دار اندرويد دارم تايپ  ميکنم اينکه آ خرش چ ى از آ ب دربياد خدا ميدونه!  ميخوام تايپ کنم "مي " نتيجه ش ميشه "کباب".!!!!خواستم "تايپ" رو تايپ کنم ميشد:"تايلندى"؛ ,,,,,

خلاصه سرهمين 2 خط و نيم بالا 30 دقيقه ست درگيرم.

 

ايشالا فردا شب مينويسم.

فرنوش

[ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 ] [ 19:2 ] [ ] [ ]
آرش عزیز من رو به یه چالش خیلی خوب دعوت کرده که کتابهای خوبی که خوندیم رو معرفی کنیم:

راستش من کتاب خوب خیلی خوندم ، اما گاهی کتابهایی هستند که توی ذهن باقی می مونه و هیچ وقت فراموششون نمیکنی، کتاب هایی مثل :

بار دیگر شهری که دوست می داشتم (نادر ابراهیمی)

                                   نیه توچکا(فئودور داستایوسکی)

 عادت میکنیم (زویا پیرزاد)

البته کلا من این سه نویسنده عزیز رو خیلی دوست دارم.

من هم سیمرغ دوست داشتنی و زهرای خوبم رو به این چالش دعوت می کنم!

ضمناً فرنوش جونم شما هم دعوتید!

از آرش عزیزم هم خیلی خیلی سپاسگزارم بابت دعوتش!

مونیکا

***پی نوشت: تذکر دادن که باید ی کتاب میگفتی!!!

پس من هم کتاب ((بار دیگر شهری که دوست می داشتم)) رو انتخاب میکنم!!

 

 

[ شنبه پانزدهم شهریور 1393 ] [ 8:9 ] [ ] [ ]
سلام            

قابل توجه دوستانى که سفرنامه هامو دوست. دارن! من تبريزم

الان با کيبورد موبايل درگيرم.

بعدابراتون مفصل ميگم.

فرنوش

[ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 ] [ 16:21 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

دو سرگذشت واقعی!
اینجا وبلاگ دو تا دوست قدیمیه که هردو شوهرهاشون بهشون خیانت کردن....
هردو مینویسن تا غم هاشون رو سبک کنن و بتونن یه زندگی خوب و جدید رو تجربه کنم ...
شاید بی شوهری توی سی و اندی سال کمی سخت باشه اما تجربه متفاوت از زندگی توی این سن و سال خیلی جالب و شیرینه....
fa و mon
(فرنوش و مونیکا)
موضوعات وب
امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس