به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...
(در راستای خیانت !)
میدونم از وجود این خونه مجازی من خبر نداری ولی دلم خواست اینجا برای تو بنویسم ...

خوشحالم که هستی . مرسی که اینقدر مهربونی و صبور. مرسی که با وجود تمام غم ها و دردهای خودت حرفهای غمناک منم با آرامش گوش میدی. گاهی حس میکنم فرشته ای از آسمون نازل شده تا منو آروم کنه . دیشب تو تمام ناگفته های منو شنیدی و همین برای من ارزشمندترین بود . شدی سنگ صبور و تموم حرفهایی رو که سالها بود توی دلم سنگینی میکرد رو شنیدی. اشک هامو تحمل کردی و بعد صورت خیسمو پاک کردی و سکوت کردی . اینها شیرین ترین لحظات بودن . مهربون ترین لحظات زندگی ...وقتی آروم تو گوشم نجوا کردی حرفاتو بگو ،سبک شو .و من مثل یک بچه بی پروا همه چیو گفتم تو فقط توی چشمام نگاه کردی و لبخند زدی و نوازشم کردی و همین یعنی همه چیز. تو منو قضاوت نکردی و این نهایت لطف و منش هر انسانیه.......

خوشحالم . مست از شادی . از وجود تو لبریزم .خیلی خوشحالم که هستی و امیدوارم تا ابد هم باشی ...

دستهام هنوز عطر دستات رو میده .......

 

مونیکا

[ چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393 ] [ 8:41 ] [ ] [ ]
احتمالاً به زودی عروسی دختر دایی ام باشه و بعدش اون یکی دختر دایی م که شهرستان هستن...بعدش عروسی پسر دایی م  و.... براشون خوشحالم و آرزوم اینه که خوشبخت بشن...دیشب با مادرم از منزل دایی م بر می گشتیم و راجب به عروسی هایی که در پیش رومون داریم حرف می زدیم...از ته دلم خوشحالم براشون اما یه دفعه بغض گلوگیری اومد و تو گلوم نشست و یه دفعه زدم زیر گریه..بی خجالت و رودروایسی از حضور مادرم..

هرچقدر هم که سعی کنم قوی باشم و مقتدرانه زندگی کنم باز هم  جای خالی بزرگی توی زندگیم هست که هرگز پر نمیشه...من هر کجا ی این دنیا که باشم یک مادر نصفه نیمه ام...یک زن دلتنگم با آرزوها ی فروخورده برای فرزندم و زندگی ام...هر چقدر ستیزه کنم...تلاش کنم...همچنان این تهی بودن در زندگی من هست...

این روزها سرمای غیرقابل انکاری دنیای منو احاطه کرده...سردر گریبان در پی گذران روزهایم هستم...

لیلی

[ یکشنبه بیست و یکم دی 1393 ] [ 11:15 ] [ ] [ ]
راست میگن که آدمهایی که تو زندگی درد های بیشتری دارن ظاهرشونو بهتر حفظ می کنن و بیشتر می خندن؟!

....راستش من مطمئن نبودم که بگم بله درسته تا زمانی که خودم نمونه ش رو دیدم...یک آدم با شان اجتماعی بالا که از لحاظ ظاهری و البته باطنی بسیار پسندیده ست اما دلش پر از درده و زندگیش پر از مشکلات ریز و درشت...به خودم این اجازه رو نمیدم که مشکلاتشو اینجا بگم هرچند که ناشناس باشه...خدارو شکر می کنم به خاطر این اعتمادی که دیگران به من می کنن و اسرار زندگیشونو به من میگن ...

این شخصی که میگم با وجود این همه مشکلی داره و کوچکترینش هم به نظرم خیلی بزرگه! خنده از روی لباش محو نمیشه و جالبتر اونکه به قدری شوخ طبع و شیرین سخنه که همیشه شادی و خنده رو به جمعی که همراهیشون می کنه، هدیه میده...

واقعاً موهبت بزرگیه به نظرم...کسانی که از زندگیش خبر ندارن فکر می کنن: " خوش به حالش!، چه بی غمه! دنیا به کامشه!"...اما واقعاً هیچکسی تا از درون زندگی کسی با خبر نباشه نمیتونه قضاوت کنه، چه خوب و چه بد!

لیلی

[ یکشنبه چهاردهم دی 1393 ] [ 12:15 ] [ ] [ ]
داریم توی گروه چت می کنیم ، همه به من تبریک می گن...به دوستی میگم ایشالا عروسی خودت بهار جان ! میگه : ممنون. بعد توی خصوصی پیغام میده که دیگه از من گذشته مونیکا جان ...میگم چرا عزیزم ! تو که هنوز خیلی جوونی. میگه : راستش من قبلا یه بار ازدواج کردم ......غم رو دلم میشینه ...حس عجیبی دارم ، دلم میخواد بگم که من هم همینطور... ولی سکوت می کنم و بعد از چند جمله کلافه میگم حالا بعدا مفصل صحبت می کنیم ....سکوت غمناکی همه وجودمو گرفته .

هنوز دو روز نگذشته که دوست دیگه ای توی همون گروه برام پیغام خصوصی میزاره ...مونیکا نمی دونم چرا دلم میخواد باهات در و دل کنم ...ماشالا تو خیلی سرزنده ای ....کمکم کن ...و از غمهاش میگه ...به اون هم بعد کمی حرف زدن می گم انشالا بعدا مفصل صحبت میکنیم ....

 

نمی دونم باید شاد باشم یا نه ....شدم سنگ صبور بی اونکه کسی بدونه توی دل من چه غوغاییه ... پیش خودم فکر میکنم یه مهمونی راه بندازم و همه رو دور هم جمع کنم و از غمهام بگم ... شاید اینجوری هم خودم سبک بشم و هم اونها به این نتیجه برسن که بر خلاف دلشون باید ظاهرشون شاد باشه و شروع کنن به حرکت .... شاید روزی دلمون هم خسته شد و شاد شد!

 

مونیکا

[ دوشنبه هشتم دی 1393 ] [ 13:33 ] [ ] [ ]
اینجا دنیای من است و همه چیز را به خواست خودم تعیین می کنم برعکس دنیای واقعی که گاه خیلی بی رحمانه سر جایش می ایستد و هیچ انعطافی نشان نمی دهد، اینجا لطیف و نرم به خواسته ی دل ما می گردد...دلم میخواهد " لیلی" باشم...لطفاً مرا " لیلی" بخوانید...ممنونم.

لیلی( همان فرنوش است)

[ یکشنبه هفتم دی 1393 ] [ 9:48 ] [ ] [ ]
نقاب شادی به چهره می زنم و کودکم را در آغوش می کشم!

بازوان نحیفش را به دورم حلقه می کند و سرش را به سینه ام می فشارد با بغض فروخورده ای از دل ناله می کند:" مامان، گاهی دلم خیلی برات تنگ میشه."... اینبار مانع اشک هایم نمیشوم...حتی نقاب لعنتی هم نمی تواند جلوی ریزش اشک ها را بگیرد...احساس بدبختی عظیمی دوباره بر سرم هوار می شود...

با خودم فکر می کنم: " زنان همسن و سال من الان با همسر و فرزندانشون زیر یه سقف زندگی می کنند...خیلی هاشون  مجبور نیستن شرایط کاری ناعادلانه ای رو برای گذران زندگی تحمل کنن...میتونن بچه هاشونو سر فرصت به مدرسه ببرن و ظهر برن دنبالشون و برای بچه هاشون ناهار مهیا کنن...اما من چی؟!...

گویا خیلی بلند فکر کرده ام! صدای محزون دخترک می پرد وسط افکارم:" مامان ... مثل مامان هانیه!"

توی ذهن پریشونم دنبال مثال های مشابه دیگری می گردم:" مثل رزی،...مثل پریسا...مثل ..." 

اونور پریشون ذهنم میاد کمکم"...خیلی بدبختای دیگه هم هستن که علیرغم بی مهری همسرانشون دارن زندگی کج دار مریض متاهلی رو تحمل! می کنن:...مثل همسر اون دکتر...مثل همسر اون فیلسوف...مثل همسر آقای ایکس و ایگرگ...با کمال تعجب می بینم که اینور قضیه مثال های بیشتری به ذهنم میاد...و غمگین میشم....خیلی غمگین تر از قبل...

لیلی (همان فرنوش است!)

[ شنبه ششم دی 1393 ] [ 15:57 ] [ ] [ ]
تنهایی زندگی کردن هم عالمی دارد!

تو این تعطیلات چند روزه که یه بین التعطیلی هم بهش خورده بود و بنده به خودم استراحت دادم! البته چه استراحتی؟! مشغول جابه جایی و شست و شو بودم! یه روز برادرزاده ام یه برنامه ی تمرین ورزشی که روی گوشی خودش نصب کرده بود نشونم داد و پیشنهاد کرد که منم روی گوشی نصب کنم...یه برنامه ی تمرین روزانه است که خودش هر روز سر ساعت آلارم میده که ورزش یادت نره! حالا بنده اعتیاد پیدا کردم به این برنامه و چند روزه که این مدلی ورزش می کنم...زیادم بد نیست! 

دیروز غروب بدجوری دلم گرفته بود...داشتم فکر می کردم چطور خودمو سرگرم کنم که دوستی بهم زنگ زد و پیشنهاد کرد که بریم شهر کتاب مرکزی خیلی خوشحال شدم به دو دلیل یکی اینکه دلم براش تنگ شده بود و  از وقتی از کربلا برگشته بود ندیده بودمش و دوم اینکه " شهر کتاب " یکی از محبوبترین جاهاییه که وقتمو به شادی میگذرونم اونجا مخصوصاً اگه از نوع مرکزیش باشه!

 خوشبختانه دوست جانم هم همپایه ی من علاقه مند یک همچین جاییه و کلی با هم گشت زدیم توی اون فضای دوست داشتنی. جلوی قفسه ی نویسندگان روس رسیدیم چشمم خورد به " آنا کارنینا" ی تولستوی...این رمان جذاب و در عین حال حزن انگیز رو زمان دانشجویی خونده بودم و مدتها بود با خودم کلنجار می رفتم که بگیرمش و توی کتابخونه م داشته باشم! اما راستش همیشه موکول میشد به دفعه ی بعد و منم یادم می رفت!...خلاصه دو دل بودم که بخرم یا نه که دوستم  جلد 1 و 2 رو برداشت! بهش گفتم: " تو هم اینو دوست داری مگه؟" لبخندی زد و بعدم چشمکی حواله ی "من افسوس خور متحیر " کرد .پیش خودم گفتم:" ولش! من دفعه ی دیگه می خرم علی الخصوص که دوره ی دو جلدیش از " دفعه ی قبل" که 30 تومن بود شده : 55 تومن!" 

بعدش رفتیم قسمت لوازم نقاشی و آبرنگ ها رو زیر و رو کردیم و درب تیوپ های رنگ آکریلیک رو باز کردیم و بو کردیم! ...با هر بار باز کردن درب تیوپ ها صدای سرفه ی گوشخراشی از پشت سرمون میومد و من داشتم فکر می کردم: " بیچاره چه بد سرما خورده! شایدم به بوی رنگ ها آلرژی داشته باشه!" که یه دفعه چشمم خورد به مقوایی که روی دیوار نصب شده بود و روش با خط نستعلیق درشتی نوشته بودند:" لطفاً قبل از باز کردن درب تیوپ های رنگ با مسئول مربوطه هماهنگ کنید!" خلاصه اونجا بود که فهمیدم: اون صدای سرفه های مسئول مربوطه بوده و آلرژی هم نداشته فقط باهاش هماهنگ نشده بوده!!!!

دوستم کتاب ها رو حساب کرد و از شهر کتاب خارج شدیم. موقع خداحافظی به کیسه ی کتابها که روی صندلی عقب ماشینم گذاشته بود اشاره کرد و گفت:" اینم سوغاتی کربلا"....اونجا نتونستم خرید کنم ببخش...خیلی هدیه ی خوبی بود و ازش کلی تشکر می کنم همینجا!...دوست جان متشکرم...خیلی دوسش میدارم!

رسیدم خونه و یه غذای من درآوردی درست کردم که اتفاقاً خیلی خوشمزه شده بود.جاتون خالی...نوش جونم!

فرنوش

[ چهارشنبه سوم دی 1393 ] [ 9:33 ] [ ] [ ]
خبر رسید که سخت بیماره ....

سخت براش اشک ریختم ...

نمیدونم به خاطر خودش بود یا به خاطر زندگی که از دست رفت یا به خاطر پسرک!!!

همیشه بیشتر از خودم دلم برای پسرکم میسوزه ...

لعنت به بازی های این زندگی...

 

مونیکا

 

[ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ] [ 16:25 ] [ ] [ ]
امروز هم روز دیگری ست...یکی از همان روزهای کشدار همیشگی تا پایان ساعت کار و آب رفته ی تکراری تا صبح روز بعد!

این روزها حجم کسالت هایم بیشتر شده اند...ظاهراً خوب حفظ ظاهر می کنم چون دوستانم از بودنم راضی هستند و دوستی می گفت: بودنت را تا ابد شکر!...خودم ولی به هیچ می مانم...مسخ شده ای سرگردان، بی خوابی پریشان...صبح حس کردم چقدر پیر شده ام...حالا دیگر جورابهایم را روی شوفاژ خشک می کنم و مسواکم را از ترس حمله ی سوسک ها  به جای رف بالای روشویی روی لبه ی اپن آشپزخانه می گذارم و حتا حس ندارم دمپایی های خیسم را عمودی کنم تا آبشان برود و غر غر های مادر جانم را به جان می خرم وقتی پایش را داخل دمپایی خیس می کند و جورابش خیس می شود!

سوار ماشین می شوم و کول دیسکم را به ضبط می زنم...آنقدر می گردم تا خواننده ی محبوب کرد زبانم را پیدا کنم...با آن صدای محزونش می خواند: منی که لیلا بی یم الان اینم...تو ..تلفظ درستش الان یادم نیست ولی معنیش اینه: منی که عاشق لیلا بودم الان این آخر و عاقبتمه...تو که دیگه جای خود داری! یعنی وااای به حالت!...

اینبار برخلاف این هفته ی اخیر چند دقیقه زودتر از زنگ ساعت کارت می کشم...وارد دفتر میشم...هوا بدجوری دم کرده...دوباره میرم بیرون و درو می بندم...از سوپر سر کوچه جیره ی  روزانه ی ساقه طلایی رو می خرم و دوباره به حزن کده بر می گردم اینبار یکی از همکاران پشت میزش نشسته...سلامم رو پاسخ میده و با بی میلی به سمت میزم  میرم...امروز باید تکلیف این پرونده های نیمه مانده رو روشن کنم.

الان دو ساعت و نیم به پایان ساعت اداری مانده و من هنوز درگیر این نصفه نیمه هام...مثل زندگی ام که هر برگش یه جا رها شده و همتی باید تا این برگه ها رو جمع کنم و به گیره ای بیاویزم....

فرنوش

[ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 ] [ 14:48 ] [ ] [ ]
دیروز دوباره دچار حمله ی میگرنی شدم...این روزها فاصله ی حمله ها کمتر شده و شدتش بیشتر...کلاس سه تار داشتم با اون حال زارم رفتم کلاس دلم نمیخواد غیبت کنم...چشمام تقریباً تار می دید.استادم از سرعت یادگیری ام راضیه و میگه استعدادم خوبه ولی ازینکه تمرینم کمه شاکیه!...بعد از کلاس حالم بدتر شد علاوه بر سردرد فشارم هم افتاده بود و به زور خودمو رسوندم خونه...بی خیال رژیم غذاییم شدم و یه دل سیر کوکو سبزی خوردم...

این سردرد لعنتی وقتی میاد سراغم خیلی به هم می ریزم.دیگه مسکن و روشهای معمول افاقه نمی کنه.خمیر دارچین و لیمو ترش هم بی فایده بود! حاصلش پوست تحریک شده و قرمز پیشونی م بود که حالا حالاها اثرش به جا میمونه.

سه تارمو برداشتم و درس های کلاس رو مرور کردم...بعدش  2 تا ژلوفن دیگه و یه لیوان چای و مسواک نزده رفتم سر جامو و پتو رو کشیدم روی سرم...نمی دونم چقدر طول کشید تا خوابم برد...

دیدمت ایستاده بر درگاهی از نور...با دست های سبز و نورانی ...از شدت نور پلک ها رو به سختی باز کردم...دلم خواست بیام به سمتت...اما انگار فلج شده بودم...نمیتونستم روی پاهام بایستم...حتی نمیتونستم صدات کنم...انگار هیچ صدایی از دهانم خارج نمیشد...فریاد می زدم اما نمی شنیدم...ولی تو می شنیدی...

بی اختیار از ناتوانی خودم به گریه افتادم...جلو آمدی و به مهربانی دستی بر سرم کشیدی...وبی هیچ حرفی در سکوت رفتی...من همچنان گریه می کردم که از خواب پریدم....

مامان کنار تخت نشسته بود و دستم را نوازش می کرد...خیس عرق بودم...اینبار در بیداری هق هق  می کردم...

صبح شده بود تمام تنم درد می کرد...بی خیال رژیم لعنتی ام شده ام...به جای 10 گرم پنیر! یک چهارم قالب را با گردو روی نصف نان لواش پخش می کنم و لوله می کنم...چای لیوانی ام را به جای کشمش! با دو پیمانه شکر شیرین می کنم...

اصلاً چرا باید رژیم بگیرم؟!...بی خیال اندام خوب...بی خیال همه ی آنچه که خوشی های لحظه ای منو ازم می گیره...

حوصله ی سر کار رفتن رو ندارم...با تاخیر می رسم شرکت...انبوه پرونده های تلنبار شده روی میزم اعصابمو به هم می ریزه...میذارمشون کنار...امروز حسش نیست...دلم میخواد بعداز ظهر رو با دوستم برم سینما...بعدشم بریم کافه...

شاید کمی هم قدم زدیم...حوالی هیچ!

فرنوش

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 9:54 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

دو سرگذشت واقعی!
اینجا وبلاگ دو تا دوست قدیمیه که هردو شوهرهاشون بهشون خیانت کردن....
هردو مینویسن تا غم هاشون رو سبک کنن و بتونن یه زندگی خوب و جدید رو تجربه کنم ...
شاید بی شوهری توی سی و اندی سال کمی سخت باشه اما تجربه متفاوت از زندگی توی این سن و سال خیلی جالب و شیرینه....
fa و mon
(فرنوش و مونیکا)
موضوعات وب
امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس