به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد...
(در راستای خیانت !)
گاهی ظاهر زندگی آدما اونقدر آروم و فریبنده ست که خیلی ها از جمله حسودایی که همیشه در کمینن اون رگ پنهان حسادتشون می جنبه و حالشون خراب میشه و به تکاپو می افتن که اون آرامش ظاهری رو اگه میتونن ازت بگیرن !!!!

راستش من آدم خرافاتی ای نیستم و اصولا اعتقادی به سحر و جادو و این چیزا ندارم...هرچند که تو قرآن هم اومده که جادوگران وجود دارند و سحر و جادو هم می کنن واقعاً...

خلاصه یه چند وقتیه که فکرم مشغول شده و دنبال چرایی یه سری اتفاقات تو زندگیم افتادم...چند شب پیش داشتم گذشته مو سرچ می کردم...یادم افتاد که یه بار موقع جارو کشیدن خونه یه طناب مانند سیاه که پر از گره های کوچیک و سفت بود از زیر مبل پیدا کرده بودم که چون نفهمیدم از کجا اومده و چیه انداختمش تو سطل آشغال!!!

یه بار دیگه هم توی ظرف شکلات خوری قاطی شکلاتها یه تیکه شیشه ی شکسته پیدا کردم که هرچی گشتم تا ببینم از کجا اومده به علتش پی نبردم! و اونم انداختم تو سطل آشغال....

نمیخوام اصلن ماجرای شکست زندگیمو ربطش بدم به این مسایل اما الان مطمئنم که این گیر و گورهایی که تو کارام برام پیش میاد بعضیاشون الحق و الانصاف خیلی عجیب و غریبن!

خدایا به تو پناه می برم که تو بهترین پناهی...

"اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش                     که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود"

فرنوش

 

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 12:54 ] [ ] [ ]
دیشب ی خواب خیلی خوب دیدم

صبح که بیدار شدم حس عجیبی داشتم... مثل بچه ها بهونه میگرفتم!!

دلم میخواست خوابم واقعی بود....

مونیکا

 

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ] [ 7:25 ] [ ] [ ]
با اینکه سیگاری نیستم اما کشش غیر قابل وصفی به برداشتن یه نخ سیگار و آتش زدنش در خودم حس می کنم...پک زدن های بی وقفه...نگاه کردن به حلقه های دود که دور می شوند و خیره شدن به یک نقطه ی دور دور دور....

فرنوش

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 15:57 ] [ ] [ ]
دیشب وقتی ساعت 10 رسیدم خونه خیلی خسته بودم .

هفته سختی رو گذروندم . ده دقیقه با پسرک حرف زدم و بعد خوابم برد...

نمیدونم ساعت چند بود که با ی حس خوب بیدار شدم ... پسرکم داشت دستهامو میبوسید و موهام نوازش میکرد...

این بهترین حس دنیا بود ...عشق رو با تمام وجودم حس کردم ...

این بهترین خدا قوت و تشکر تو دنیا بود...

مونیکا

[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 8:22 ] [ ] [ ]
اون اوایل که هنوز رانندگی بلد نبودم، پشت فرمون مدام نگران عکس العمل بقیه بودم! گاهی وقتش بود که بپیچم و حتا شاید لازم بود راهو از دیگری بگیرم اما ترس مانعم میشد! و نتیجه ش مردد بودن خودم و بووووق ممتد بقیه ی ماشین ها بود....تردید و ترس دو عاملی بودن که مانع از عکس العمل فوری من میشدن! و البته چون شناخت کافی از رانندگی نداشتم ، عکس العمل بقیه راننده ها هم برام ناشناخته بود! انگار اونا از یک سیاره ی دیگه بودن!

الان فکر می کنم زندگی هم مثل رانندگی کردنه...باید با جسارت بهترین و سریع ترین عملکرد رو داشته باشی!

باید رفتار بقیه رو پیش بینی کرد و عکس العمل مناسب نشون داد ...یه جاده ی دو طرفه...

گاهی اونقدر از رفتارها و عکس العمل ها ناراحت میشم که بی خیال میشم و البته که زجر هم می کشم اما سکوت می کنم...تا یه روزی از  یه جایی این فریادهای فروخورده فوران کنه!

فرنوش

[ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ] [ 10:51 ] [ ] [ ]
این روزها سرم خیلی شلوغه و به قول معروف وقت سر خاروندن هم ندارم ....

اما میون همه این شلوغی ها و سرگرم بودن ها دلم هوایی شده ...دلم یه چیزی میخواد که بیشتر مزه آرامش بده، شاید دلم برای کتابخونه رفتن و تلاش هدف دار تنگ شده ... دلم اصلا تولد میخواد یا یه هدیه سورپرایز ...

شاید هم با آرامش قدم زدن توی خیابون ولیعصر ....نمی دونم شاید رفتن به ی کافی شاپ خلوت با یه دوست.

یا یه دیدار کوتاه با استاد فلسفه ... یا رفتن خونه دوستی بدون استرس از گذشت ساعت و نگرانی برای برگشت به خونه ....شاید هم یه سفر کوتاه فقط و فقط با فسقل!

نمی دونم واقعا دلم چی میخواد! اما یه چیزی اون ته ته دلم هست که ناراحته . ی بچه کوچیک اون ته دلم یه گوشه بغ کرده و نشسته! بچه کوچیکه باهام قهر کرده و هر چی دلداریش می دم آروم نمیشه ...

بچه کوچیکه دلم بهونه گیر شده ...بهونه های رنگی میگیره ....کاش آروم بگیره ....

مونیکا

پی نوشت: این آهنگ رو همیشه خیلی دوست داشتم و دارم!!!

هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمیبندم
خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزانم
اگر خدا خدایا مرا بگریانی من آسمانت را زغم بگریانم
منم که در دل ز نامرادی فسانه ها دارم
منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمیبندم
تو بیا فروغ آرزوها که رنج جستجو را پایان تویی
توبیا که بی تو آه سردم که بی تو موج دردم درمان تویی

منم که در دل ز نامرادی فسانه ها دارم
منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمیبندم
تو بیا فروغ آرزوها که رنج جستجو را پایان تویی
تو بیا که بی تو آه سردم که بی تو موج دردم درمان تویی

 

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 9:31 ] [ ] [ ]
امروز از خود صبح بی حوصله ام...اصلن یه جورایی سر شاخم!...اعصاب تعطیل تعطیل!

دلم میخواد....

خدایا...دلم هیچی نمیخواد....و این منو می ترسونه!

دیروز داشتم به این فکر می کردم که کاش منم یه زن روستایی ساده بودم و یه شوهر کارگر معمولی معمولی ...داشتم! در حدی که گاهی میتونستم باهاش درد دل مشترک داشته باشم و در حد فهم خودم و خودش همو بفهمیم...

تنهایی وحشتناکی پیله وار منو در خودش می پیچه...و تنگی این پیله ی تاریک رو هر روز بیشتر حس می کنم!

خدایا تا کجا منو می کشونی؟!

می ترسم...حتا می ترسم که لب به شکایت باز کنم و بدتر ازین به سرم بیاد...

فرنوش

 

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 12:26 ] [ ] [ ]
به همراه همسر دوستم به سمت هتل مورد نظر رفتیم...هتل توی یکی از کوچه پس کوچه های خیابان بغلی بازار رضا واقع شده بود. وارد شدیم و خانم خوشروی جوانی اسمم رو پرسید و ازم خواست اگه میخوام جای برم وسایلمو بذارم و برم دنبال کارهام تا اتاق مورد نظر خالی بشه ...دوباره ازونجا رفتیم به سمت هتل آراد.یه نامه بهم دادن مبننی بر عدم پذیرشم توی هتل .از هتل اومدیم بیرون و از دوستمون خداحافظی کردم و رفتم سمت حرم.آنچنان تشنه بودم که به محض رد شدن از بازرسی و همین که چشمم افتاد به صحن امام رضا گریه م گرفت.همونطوری با چشمای گریون از صحن های مختلف می گذشتم و زیر لب با امام رضا حرف می زدم.خیلی شلوغ بود حرم با این حال مسیری جلوم باز شده بود که بی هیچ برخورد و تنه خوردنی تا نزدیک ضریح امام رفتم و جالبه که یه گوشه ی خلوت و دنج نصیبم شد که زیارتنامه خوندم و کلی بهم چسبید و جاتون خیلی خالی...کلی دعا کردم هرکی اومد تو ذهنم اسمشو به زبون آوردم.ساعت 1 بعداز ظهر بود که به قصد هتل از حرم خارج شدم .فاصله ی هتل تا حرم 5-7 دقیقه پیاده روی بود.وقتی رسیدم همون خانم جوون بهم گفت که هنوز اون اتاق رو خالی نکردن و ازم خواست که برم ناهار. ناهار به صورت بوفه بود و انصافاً خیلی چشم نواز و بعد از تناول میتونم بگم بسیار خوشمزه و لذیذ بود.سر آشپز هتل لبنانی بود و غذاها همه با ادویه های عربی طبخ شده بود و بسیار خوش طعم بود. تازه اونجا بود که متوجه شدم همه ی مسافرا ی اون هتل عرب بودن جز من! و سر مهماندار هتل برام توضیح داد که هتل رو یه شیخ عرب برای مدتی گارانتی کرده برای مهمان های عرب و از 6 طبقه ی هتل، 5 طبقه ش در اختیار اونهاست و یک طبقه ش به صورت شناور مهمان غیر عرب می پذیره که البته تو ایام تعطیلات عید فطر اون یه طبقه هم در اختیار مهمان های غیر ایرانیه.

مردها همه گی بلا استثنا در جلو حرکت می کردن با پیراهن های عربی بلند و گاه دستار های سفید بر سر و زنها و دختران به دنبالشون با چادر مشکی و روبنده...بشقاب ها رو بر میداشتن و علیرغم وجود اون همه خوراک های متنوع و لذیذ تا جایی که می تونستن بشقاب هاشونو پر از پلو می کردن ...به عنوان دسر هم خربزه خیلی مصرف بالایی داشت و گارسون ها مدام دیس های خالی شده رو با دیسهای پر از خربزه قاچ شده تعویض می کردن.

لبنانی ها یه غذایی دارن به نام کبسه که برنجه به همراه گوشت بره یا مرغ  که روشو با خلال بادوم تزیین می کنن و من عاشقشم! بعنوان پیش غذا هم متبل حموص  که خیلی خوشمزه است و خورش بامیه هم پای ثابت سفره های لبنانیه.

نحوه ی غذاخوردن زنهای پوشیه دار خیلی برام جالب بود! اکثراً پوشیه هاشونو بر نمی داشتن و با هر قاشقی که به سمت دهانشون می بردن پوشیه رو تا مرز دهان بالا میدادن و و دوباره می انداختن روی صورتشون!!!!

بعد ناهار رفتم بالا ببینم بالاخره اتاق چی شد...خانم جوان مسئول پذیرش بهم گفت از شانس شما کسانی که توی اون اتاق ساکن هستند و باید امروز ساعت 12 اتاق رو تحویل میدادن رفتن بیرون و موبایلشون هم جواب نمیدن! لطفاً تشریف داشته باشید...( توی این سفر ، درس صبوری رو تمام و کمال دوره کردم)

بعد حدود 2 ساعت انتظار ! ساعت 4:30 بعداز ظهر بود که شماره موبایل آقای "الف" رو گرفتم.خوشبختانه جواب داد! بهش گفتم: آقا من هنوز اتاقی نگرفتما! ...شروع کرد به عجز و لابه که به خدا هرچی شما بگید درسته! من نوکرم، چاکرم، جبران می کنم! و.....شما اگه می تونید خودتون یه جا بگیرید امشب! من برگشتید تهران هزینه ها رو باهاتون حساب می کنم! (خداییش آدم به این پررویی نوبره ها!) هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز صبر کردن...به اون خانوم واسطه(خانم ر) زنگ زدم که ایشون هم خیلی راحت برگشت گفت: من الان ساعت کاریم تموم شده و اومدم بیرون.هیچ کاری هم ازم بر نمیاد! منم گفتم: باشه، واگذارتون به خدا! و قطع کردم...یک ساعت دیگه گذشت و تصمیم گرفته بودم زنگ بزنم به دوستم که مهماندار صدام کرد و لبخند عریض و طویلی تحویلم داد که به معنای پیروزی بود! ...بله...گر صبر کنی ز غوره حلوا که چه عرض کنم ، عسل سازی! ولی به قیمت نفله شدنت!

اتاق قشنگی بود و بسیار تمیز...اونقدر خسته بودم که سریع رفتم یه دوش بگیرم...ساکن قبلی اتاق ظاهراً یه آدم قوی هیکل بوده با دستای قدرتمند! چون اهرم بالا دهنده ی آب رو از جا کنده بود! و من اینو درست موقعی متوجه شدم که در حالی که کف شامپو داشت کورم می کرد زور میزدم که آب رو به سمت دوش هدایت کنم!

هیچی دیگه خم شدم و زیر شیر پایینی سرمو شستم!!!! به هر جون کندنی بود خودمو آب کشیدم و اومدم بیرون بعدم سریع حاضر شدم و رفتم به سمت حرم...

صدای نقاره خونه هنوز تو گوشمه...تنها صدایی که هم دلمو می لرزونه و هم منو به شوق میاره...نماز مغربمو خوندم و دعای توسل و زیارتنامه....

از حرم اومدم بیرون و قدم زنان از جلوی مغازه ها گذشتم تا برسم به هتل.توی مسیرم یه مقدار نبات و زعفرون و هل به نیت سوغات خریدم .

درست موقعی رسیدم به هتل که داشتن بساط شام رو جمع می کردن.یک ربع به 10 بود.یک تکه ماهی شیر که با ادویه جات معطر به روش عربی سوخاری شده بود و یه کاسه سوپ برداشتم و یه گوشه مشغول خوردن شامم شدم.بعد شام رفتم قضیه دوش رو به آقایی که پشت کانتر پذیرش بود گفتم . یه آقایی با آچار قفلی اومد و دوش رو به ظاهر درست کرد و کلی هم از دست عربها نالید که الن و بلن و ...

ساعت گذاشتم که 3 صبح بلند شم و برم حرم اما بقدری خسته بودم که علیرغم صدای بلند زنگ ساعتم باز هم خواب موندم و ساعت 5 صبح هراسون بلند شدم ...سردرد و سرگیجه ی شدیدی داشتم و علاوه بر اون حالت تهوع عجیبی هم حس می کردم.اهمیتی ندادم و حاضر شدم .از در هتل که خارج شدم نرسیده به سر کوچه حالم خیلی بد شد و گلاب به روتون... با همون حال برگشتم هتل ...مسئول پذیرش برام آژانس گرفت که برم درمانگاه...دکتر معاینه م کرد و گفت : شما با این فشار پایین چطور زنده ای؟ بعدم برام سرم و یه سری دارو نوشت...جالبه که داروخانه ی اون درمانگاه بسته بود و برای تهیه داروها کلی گشتم با اون حالم تا یه داروخانه شبانه روزی پیدا کردم و یه دو ساعتی هم تو اون درمونگاه بودم!

 از درمانگاه که اومدم بیرون، با اون حال خرابم خودمو رسوندم هتل و رفتم دوش بگیرم و لباسامو تمیز کنم که دوباره با دوش خراب مواجه شدم! دیگه هم نمیشد برم بیرون و اطلاع بدم! خلاصه به هر جون کندنی بود دوش گرفتم!!!! وقتی اومدم بیرون داخلی اتاق داشت زنگ میخورد...برداشتم .مسئول رسپشن هتل بعد کلی احوالپرسی و سلام و علیک گفت ساعت 12 زمان تخلیه اتاقتون هست الانم از 12 گذشته !

هول هولکی وسایلمو جمع کردم و رفتم پایین ناهار .ساعت 2 بعداز ظهر چمدونمو گذاشتم بخش پذیرش و به قصد حرم زدم بیرون.ساعت پروازم 11 شب بود...تا ساعت 7 تو حرم بودم حتا رفتم موزه ی آستان قدس رضوی و تقریبا همه سالن ها رو دیدم. موبایلم زنگ خورد دوستم بود. گفت آژانس بگیر بیا سمت خونه ی ما تا ببریمت فرودگاه.غروب حوالی حرم ترافیک میشه و ممکنه از پروازت جا بمونی.

رفتم پیش دوستام و به اتفاق رفتیم یه دوری زدیم و ساعت 9:30 منو رسوندن فرودگاه و رفتن...

انتظار داشتم ساعت 10 ازمون بخوان بریم بارها رو تحویل بدیم و 10:30 هم سوار شیم...اما چشمتون روز بد نبینه که تمام پروازهای هواپیمایی مزخرف زاگرس اونشب تاخیر داشت! نشون به اون نشون پرواز ساعت 11 شب ، ساعت 5:30 دقیقه ی صبح روز جمعه انجام شد!...اونم به لطف پرواز تابان!  که هواپیمای کمکی فرستاد برای همکارش!

حدودای 7 رسیدیم فرودگاه تهران....خستگی بی سابقه ای رو درین سفر تجربه کردم...البته درکنار نیش، نوش هم داشت...جاتون تو حرم امام رضا خیلی خالی

پایان(عاقبت همه گی بخیر انشالا)

فرنوش

[ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ] [ 9:26 ] [ ] [ ]
وقتی به همراه پلیس رسیدیم به هتل، دیدم که اون دوستمون زودتر از من رسیده.( خدایا رفیق خوب چقدر خوبه آخه ! شکر)

افسر پلیس با مسئول رزرو هتل صحبت کرد اما باز هم مساله حل نشد و رو به من گفت که: شما باید ازون آژؤانس شکایت کنی.اینا مقصر نیستن! بعدم گفت: خواهر من حواست باشه...اگه به اینا زیاد پیله کنی اونوقت اینا شاکی میشنا!!!( تو رو قرآن می بینی؟!!!!)

افسر پلیس و سرباز همراهش موقع رفتن گفتن : شما اگه تا فردا مشکلت حل نشد بیا اداره یه فرم شکایت پر کن تا بتونی از تهران پیگیری کنی.

(می بینید! مساله کاملاً حل شد!!!!) چمدونمو از پشت کانتر هتل برداشتم و به همراه دوستمون عازم منزل ایشون شدم...خانم و دخترش هم توی ماشین بودن...بعد از گذشت 2 سال دیدارها تازه شد( واقعاً از دیدنشون خوشحال شدم) جالب اینجاست که خانواده ی دیگه ای هم از دوستانی که کما بیش میشناختمشون اونشب مهمان خونه ی این دوستم بودن...خیلی معذب بودم از اونا اما خب چاره ای نبود!.یه جا دور فلکه ی آب سوارشون کردیم و به سمت منزل دوستم رفتیم.سر راه شام گرفتن و بردیم خونه شون دور هم شام خوردیم و کلی یاد خاطرات قدیم گفتیم و خندیدیم...درین بین گهگاهی شماره موبایل مدیر اون آژانس لعنتی رو می گرفتم اما همچنان خاموش بود! ساعت 11:30 شب بود که دیدم موبایلش روشن شد و بعد از چندتا بوق گوشی رو برداشت! اونقدر شوکه بودم که نمی دونستم بهش بتوپم یا آروم حرف بزنم!...فقط گفتم سلام آقای "الف" من فلانی هستم یادتونه؟ دیروز برام این تور رو فراهم کردید! من اینجا آواره شدم! خیلی ازتون دلخورم!...ماجرا رو از اول تا به آخر گفتم.ایشونم گفت: به خدا من بی تقصیرم.من خودم این تور رو از جای دیگه گرفتم و ...خلاصه کلی آسمون و ریسمون به هم بافت...شوهر دوستم گوشی رو ازم گرفت و باهاش صحبت کرد.آقای " الف" گفت همین الان با خانوم" ر" هماهنگ می کنم که فردا براتون یه جا جور کنه و ...بماند که بعد از اون چندبار با خانم "ر" و چندین ده بار با خود آقای "الف" صحبت کردم!

اون شب رو خوابیدم و صبح زود بیدار شدم .بقیه همچنان خواب بودن.دلم پر می کشید برای حرم.اما از خونه ی دوستم بلد نبودم برم.شب قبل هم بهم گفتن که صبح خودشون منو می برن زیارت.حوصله م حسابی سر رفته بود . کتری گذاشتم برای چای و رختخوابمو جمع کردم، دوباره باز کردم، دوباره جمع کردم تا آنکادر شد!!!!

وضو گرفتم و منتظر نشستم تا صاحبخونه و مهموناشون بیدار بشن.شوهر دوستم بیدار شد و رفت برای صبحانه خرید کرد و اومد.با کره ی محلی و پنیر یه املت عاااالی درست کرد( جاتون خیلی خالی بود)... ساعت 9 صبح بود که خانوم " ر" زنگ زد و گفت برام توی یه هتل لوکس یه اتاق پیدا کرده که اتفاقاً هتل بسیار نزدیکتر از هتل قبلیه به حرم  و کلی با آب و تاب از هتل تعریف کرد.دوستم اصرار داشت که کلاً هتل رو کنسل کنم و پیش اونا بمونم.اما به دو دلیل امتناع کردم: اول اینکه دلم میخواست تنها باشم و از ته دل با امام رضا درد دل کنم و دوم اینکه دوست نداشتم مزاحم کسی باشم.

ادامه دارد...

فرنوش

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 11:59 ] [ ] [ ]
راننده ی آژانس یه چندجایی پیاده شد و آدرس پرسید.از پمپ بنزین تا مغازه ی خوار بار فروشی.شارژ موبایلم هم تموم شده بود ...با اینحال سعی می کردم که 118 مشهد رو بگیرم و این بار شماره تلفن " هتل آرام" رو بهم داد...راننده ی آژانس با موبایل خودش شماره هتل رو گرفت و گوشی رو داد به من...منم که گریه امانم نمی داد با صدای بریده بریده شرح ما وقع رو برای اون آقا که رییس هتل بود می گفتم.ایشون پیشنهاد کرد که به اداره پلیس شاخه ی رسیدگی به اماکن و مکان اسکان عمومی مراجعه کنم!.بنده ی خدا راننده آژانس منو برد اونجا.روز تعطیل بود و افسر نگهبانی که شیفتش بود داشت چرت میزد!...ماجرا رو تعریف کردم و تاسف دوباره و سه باره ی جمع شامل حالم شد!...جناب سرهنگ" ج" که با لباس شخصی هم بود همون موقع وارد پاسگاه شد و جریان رو برای ایشون هم تعریف کردم!!!! 

 بنده ی خدا عاجز از حل مشکل اصلی من یعنی اسکان! پیشنهاد داد که برای پس گرفتن پولم از اون آژانس یه نامه بگیرم از هتل مبنی بر اینکه اونشب تو اون هتل پذیرش نشدم!!!! از طرفی چون خودشون معتقد بودن که هتل قبول نمی کنه تا اون نامه رو به من بده ، لطف کردن و همراه ما اومدن هتل.توی مسیر برگشت به سمت هتل، ناگهان به یاد یه دوست خانوادگیمون افتادم( که اون موقع ها که منم خونواده ای داشتم، ! خیلی با هم رفت و آمد داشتیم و ساکن مشهد بودن و چه خاطره ها که از هم نداریم....شبا تا دیر وقت پارک ملت و بام تهران می رفتیم شب نشینی ...چه مسافرتهایی که با هم نرفتین...حتا مسافرت ماه عسلمون رو هم با خونواده ی اونا رفتیم...منتها بعد از جدایی علیرغم تلاش اونا برای حفظ رابطه شون ، من خودمو کنار کشیدم! ) خوشبختانه شماره شون هنوز تو گوشیم بود...زنگ زدم هرچند اصلن امیدی نداشتم که بتونم تو مشهد پیداشون کنم چون به محض تعطیلی می زدن به جاده و می رفتن سفر...بعد از چند تا بوق خانوم "ف" گوشی رو برداشت و وقتی صدای بغض آلود منو شنید کلی تعجب کرد! و وقتی ماجرا رو شنید گفت همین الان با همون آژانس بیا به آدرسی که برات اس میزنم.منم گفتم باشه حالا برم هتل و دوباره یه تلاشی کنم اگر نشد که مزاحمتون میشم... آدرس هتل رو ازم پرسید و گفت باهاش در تماس باشم....

ادامه دارد...

فرنوش

 

 

[ سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 ] [ 16:20 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

دو سرگذشت واقعی!
اینجا وبلاگ دو تا دوست قدیمیه که هردو شوهرهاشون بهشون خیانت کردن....
هردو مینویسن تا غم هاشون رو سبک کنن و بتونن یه زندگی خوب و جدید رو تجربه کنم ...
شاید بی شوهری توی سی و اندی سال کمی سخت باشه اما تجربه متفاوت از زندگی توی این سن و سال خیلی جالب و شیرینه....
fa و mon
(فرنوش و مونیکا)
موضوعات وب
امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس